|
از ترس ضحاك همه
با او هم صدا گشتند و چه پير و چه جوان به آن سند دروغين گواهي
دادند .
همان لحظه صداي
دادخواهي از درگاره شاه به گوش رسيد.ضحاك تصور كرد چه موقعيتي
بهتر از اين كه به شكايت رعيتش شخصا رسيدگي كند و جماعت لطف او
را ببينند تا به مهري كه به شهادتنامه نهاده اند مطمئن شوند .
بنابراين آن فرد ستم ديده را نزد خود فراخواند و او را در
كنار مردان درباري نشاند. ضحاك با چهره اي عبوس از او پرسيد: به
ما بگو كه چه كسي بر تو ستم كرده است.
مرد با دو دست بر
سر خود زد و با صداي بلند شروع به سخن گفتن كرد. اي شاها ،
اسم من كاوه است و براي دادخواهي اينجا آمدم . مرد آهنگر بي
آزاري هستم و مرتب از طرف شاه بلا برسرمان مي بارد. بايد مشخص شود كه تو شاه هستي يا اژدها ؟
اگر تو پادشاه هفت سرزمين هستي چرا تمام رنج و سختي هايت فقط براي
ما هست كه در كنار تو هستيم و مردم ديگر ولايات را در اين ستم
ها، شريك نمي كني؟
طبق چه حساب و
كتابي نوبت به من رسيده كه بايد هر بار مغز فرزندان من خوراك
مارهاي تو گردند ؟
ضحاك كه در آن
مجلس، به فكر تهيه گواهي بر عدالتش بود از اين سخن ها شگفتزده
شد. دستور داد تا فرزند آن مرد را به او بازگردانند و سعي كرد دل
مرد را بدست آورد تا نمايشي از عطوفت ضحاك باشد . سپس به كاوه
اجازه داد كه به عدالت شاه گواهي دهد و او هم زير آن سند عدالت
را امضاء كند .
در حقيقت ضحاك به
كاوه لطف بزرگي كرده بود اما وقتي كاوه آن سند را خواند و امضاي
بزرگان كشور را در زير آن ديد ، فرياد برآورد : اي هواداران ديو
، كه ترسي از خداي بزرگ در دل نداريد . همه ي شما در دوزخ جاي
داريد كه دل به گرو حرفهاي اين مرد سپرده ايد .
در حاليكه از خشم
مي لرزيد از جايش بلند شد و گواهينامه را پاره كرد و زير پايش لگدمال
كرد. سپس دست فرزند عزيزش را گرفت و از بارگاه ضحاك خارج شد .
درباريان ضحاك را
مدح و ستايش كردند و گفتند : اي شاه شاهان ، چرا در نزد تو
اين كاوه ياوه گو بخودش اجازه داد كه خودش را هم رده شما بداند و
با صداي بلند اين چنين غصبناك صحبت كند و سندي را كه ما براي
وفاداري به تو نوشتيم ، پاره كند و از فرمان تو سرپيچي كند ؟
ضحاك پاسخ داد:
اين عجيب است ولي بايد آنرا باور كنيد ، هنگاميكه كاوه داخل شد و
صداي او را شنيدم، گويا بين من او درست به اندازه كوهي از
آهن فاصله بود و آنگاه كه با دو دست آنگونه به سرش زد وحشت عجيبي
در دلم احساس كردم . نمي دانم از اين پس چه ممكن است رخ دهد كه
كسي از راز روزگار با خبر نيست.
طغيان كاوه
وقتي كاوه از
درگاه بيرون آمد مردم كوچه و بازار دور او جمع شدند، كاوه فرياد
برآورد و مردم را به سوي عدالت و داد خواهي فرا خواند . او چرم
آهنگري را از تنش در آورد و آنرا بر سر نيزه كرد . در ميان جمعيت
شور و غوغاي برپا شد.
كاوه خروشان و
نيزه بدست به راه افتاد و مي گفت : اي خداپرستان ، چه كسي هوادار
فريدون است و مي خواهد از ظلم ضحاك رهايي يابد . بياييد، به نزد
فريدون رويم و در سايه فر و شكوه او به مبارزه با دشمن خدا برويم
گويا فرياد كاوه
مردم را به خود آورد و جمعيت مردم را به حركت درآورد. و گروه
زيادي به او ملحق شدند .رفتند و رفتند تا به جايي كه فريدون بود
رسيدند .

عزم فريدون براي جنگ
زماني كه
پيشواي تازه به درگاه آمد مردم از دور او را ديدند و غوغاي شادي
بپا شد .هنگامي كه فريدون آن پوست را بر نيزه ديد آن را به فال
نيك گرفت . او آن چرم را با ديباي روم تزيين كرد و آنرا با گوهر
و طلا آراسته كرد و آن را بعنوان پرچم و درفش بالاي سر خود نصب
كرد و آن پرچم را درفش كاوياني ناميد.
بعد از فريدون هم
هر كس به تخت شاهي مي نشست بر آن چرم بي ارزش، گوهر هاي بيشتري
اضافه كرد و آنچنان شد كه در شب تيره همچو خورشيد مي
درخشيد و اينگونه بود كه اختر كاوياني شد.
وقتي فريدون شرايط
را اينگونه ديد فهميد كه واژگوني ضحاك نزديك است او تاج بر سرش
گذاشت و با ارده اي مصمم نزد مادرش فرانك رفت و گفت : كه من بايد
بسوي كارزار بروم ،براي پيروزيمان دعا كن . از هر خير و شري به
خدا پناه ببر و به او متوسل شو .
اشك از چشمان
فرانك سرازير مي شود و گفت : اي خداي جهان، عزيز خودم را به تو
سپردم . هر گزند و بدي را از او دور كن و جهان را از نادانان
خالي و تهي گردان .
فريدون با سرعت
تصميم به حركت گرفت و از آنچه در دلش مي گذشت به كسي سخن نگفت .
فريدون دو بردار بنام كيانوش و پرمايه داشتند كه از او بزرگتر
بودند . به آنها گفت : اي دليران ، گردش روزگار با بهروزي ما
همراه خواهد بود و تاج و تخت به ما بر خواهد گشت . تمامي آهنگران
ماهر را گرد بياوريد تا گرزي مخصوص برايم بسازند.
برادران بلافاصله
به سراغ آهنگران رفتند و هر آنكس كه در اين حرفه شهرتي داشت نزد
فريدون آوردند .
فريدون پرگار به
دست گرفت و آن گرزي كه مورد نظرش بود بر روي زمين رسم كرد ، گرزي
كه سرش همانند سر گاوميش بود .
بلافاصله آهنگران
دست بكار شدند و زماني كه كار ساخت آن تمام شد آنرا نزد فريدون
آموردند . آن گرز چنان صيقل داده شده بود كه چون خورشيد مي
درخشيد .
فريدون از تلاش
آهنگران رضايت كامل داشت و به آنها جامه و طلا هديه داد . و به
آنها نويد داد كه آن هنگام كه ضحاك را به خاك كشاندم ، حرمت شما
را باز خواهم گرداند و در جهان عدل و داد را گسترش خواهيم
داد .

|