خانه  قصه نوجوان
 
 

ضحاك ماردوش _ صفحه 4


بدنيا آمدن فريدون

از ماجراي خواب ضحاك مدتي طولاني گذشت و فرصت ضحاك كمتر شد و به پايان كارش نزديكتر مي شد.

تا اينكه روزي فريدون چشم به جهان گشود بمانند سرو رشد كرد و  شكوه و جلال شاهي نمايان شد .زيرا كه او از نوادگان جمشيد بود .

هم زمان با زاده شدن فريدون گاوي زاده شد كه عجيب ترين گوساله دنيا بود و كسي تا حال چنين گوساله اي نديده و نشنيده بود زيرا موهاي تنش به مانند پرهاي طاووس رنگارنگ بود . او را برمايه نام نهادند

از طرفي ماموران ضحاك در هر محله اي بدنبال يافتن فريدون و گاو برمايه بودند .

پدر فريدون فردي به نام آبتين بود كه بعلت كينه او به ضحاك در جستجويش بودند . تا اينكه آبتين بدست ماموران بدنهاد ضحاك گرفتار ميشود  و ضحاك جان او را مي گيرد.

مادر خردمند فريدون كه فرانك نام داشت هنگامي كه سرنوشت همسرش را ديد با دلي داغ ديده و گريان با فرزندش از آنجا گريخت تا در امان باشند و به مرغزاري رفت كه گاو برمايه در آنجا بود .

فرانك نزد نگهبان مرغزار رفت و با ديده اشكبار از او تقاضا كرد تا مدتي فرزند شيرخوارش را در آنجا نگهداري كند. و به مانند پدري دلسوز او را بزرگ كند و از شير آن گاو ، كودك را تغذيه كند. و براي دستمزد هر چه او بخواهد آنرا برآورده كند.

و بدين ترتيب نگهبان، آن كودك را در نزد خود نگاه داشت و سه سال با شير برمايه او را شير داد .

ضحاك كه از عاقبت خود در هراس بود هنوز هم بدنبال اين گاو مي گشت تا اينكه توسط جاسوسانش از وجود برمايه خبردار مي شود.

فرانك نزد مرد امانت دار آمد و بدو گفت:فكري از الهام الهي بر دلم پيدا شده و بايد آنرا انجام دهم و چاره اي ندارم و بايد از اين سرزميني كه جادو بر آن حكمفرماست فرار كنم و به هندوستان بروم. از ميان اين جمعيت مي روم و به كوه البرز پناه مي برم.

فرزند را از آن نگهبان گرفت و با شتاب فرزند را همانند يك قوچ وحشي قهرآلود به سمت البرز برد . زاهدي در آن كوه به دور از نگراني هاي جهان زندگي مي كرد . فرانك به او گفت: اي مرد با ايمان من زني داغ ديده از سرزمين ايران هستم ، آگاه باش كه فرزند من در آينده فرد شايسته اي خواهد شد .او  تاج ضحاك را از سرش پايين مي آورد و ضحاك را در جنگ شكست مي دهد ، تو بايد مراقب او باشي و همچون پدر نگران زندگيش باشي .

مرد زاهد كودك را نزد خود پذيرفت و مادرش را نااميد نكرد.

 

حال بشنويد از روزي كه ضحاك از وجود گاو برمايه و آن مرغزار خبردار شد . ضحاك با دلي پر از خشم همراه با مامورانش به آن مرغزار رفتند  از روي خشم نه تنها برمايه كه تمامي چهارپايان را كشتند و فوري به سمت منزلگاه فريدون رفت و چون كسي را نيافت خانه  را آتش كشيد و به خاك يكسان كرد.

 

 

آگاه شدن فريدون از نژادش

هنگاميكه فريدون 16 ساله شد از كوه به نزد مادرش آمد و از او خواست تا آن اسراري كه در سينه دارد برايش  بگويد .

فريدون از مادرش پرسيد: به من بگو كه پدرم كيست و اصل و نژادم چيست ؟ و در ميان مردم خود را فرزند چه كسي و از چه نژادي معرفي كنم ؟ پاسخ مرا با سخني منطقي بده.

مادرش فرانك پاسخ داد: آنچه گفتني است برايت خواهم گفت. بدان و آگاه باش كه در سرزمين ايران مردي به نام آبتين بود كه اجداد و نياكان خود را مي شناخت . اجداد او به شاه طهمورث مي رسد و در حقيقت آبتين پدر تو و همسري شايسته براي من بود كه به جز ديدار او دلخوشي ديگري نداشتم .

و هنگاميكه ضحاك جادوگر خواست تو را از بين ببرد ، تو را مخفي نگداشتيم و چه روزهاي تلخي را گذراندم . پدرت آن مرد گرانقدر بخاطر تو جانش را فدا كرد . چون بر دوش ضحاك دو مار روئيده بود  او روزگار را بر مردم تنگ كرد و از مغز آدميان براي مارانش خورشت تهيه مي كرد و پدرت نيز خوراك آنها شده است.

عاقبت بسوي بيشه اي رفتم كه كسي از آن خبر نداشت . در آنجا گاوي ديدم كه رنگارنگ بود . و نگهبان او رفت و آمدي نداشت. مدتي طولاني تو را آنجا سپردم و با ناز تو را پرورش دادند و از شير آن گاو رنگارنگ كه چون طاووس بود تغذيه شدي و اينچنين دلير گشتي . تا اينكه شهريار به وجود آن مرغزار و گاو پي برد .من ترا بلافاصله از آن سرزمين دور كردم . ولي آنها آن گاو بي زبان را كه براي تو همانند دايه اي بود ، كشتند . و آن ساختمان بلند را به تلي از خاك تبديل كردند .

 

وقتي فريدون سخنان مادر را شنيد بر آشفته شد و خونش به جوش آمد . دلش پر از كينه و درد شد و از خشم بر پيشاني اش چين افتاد . به مادر گفت : بايد به اسقبال خطر رفت ، تا حالا ضحاك هر قدر خواست جادو كرد و حالا نوبت من است كه دست به شمشير ببرم و كاخ ضحاك را چنان در هم بكوبم كه خاكش به آسمان بلند شود.

 

اما فرانك كه زني خردمند بود به پسرش گفت: اينكار صحيح نيست ،ضحاك سپاهي بزرگ دارد كه به فرمان او هستند و اگر اراده كند از هر منطقه اي صدهزار نفر كمربسته براي او جنگ خواهند كرد و تو نمي تواني در برابر اين همه خلق به تنهايي بجنگي .

راه و رسم آشتي و جنگ در جهان بغير از اين است كه تو مي پنداري. و هر كسي كه در جهان به توانائي هايش مغرور گشت و به قدرت دشمن توجه نكرد ، جانش را از دست مي دهد .

 ضحاك آنچنان مردم را افسون كرده كه قربانيانش كه اين مردم ستمديده هستند هنوز كمر بسته در خدمتش هستند و هنوز در بين مردم محبوبيت فراوان دارد . بايد زمان مناسب فرا رسد زماني كه خشم مردم طغيان كند . قبل از آن، يكه و تنها به مبارزه پرداختند خلاف راي عاقلان است .

پسر من اين نصيحت مادرت را هرگز از ياد مبر.

 

 

 

 

 

 

صفحه   1 ، 2 ، 3 ،  4 ، 5 ، 6  ، 7 ، 8 

 

 

صفحه اصلي سايت كودكان  >  قصه   > كتابخانه نوجوان >  قصه ضحاك و فريدون

 

 

 

كتابخانه نوجوان

     طراحي صفحات توسط سايت كودكان دات او آر جي  ، هر نوع كپي برداري پيگرد قانوني دارد