خانه  قصه نوجوان
 
 

ضحاك ماردوش _ صفحه 3


پادشاهي ضحاك

و بدين ترتيب ضحاك شاه ايران گشت . و در اين دوره ارزش همه چيز عوض شد . و خوبيها بي ارزش شدند و دروغ و ريا و وحشت در جامعه حكمفرما مي شود و افراد نالايق بر جان مردم حكومت مي كنند .

دو دختر زيباروي جمشيد را به نامهاي شهرناز و ارنواز را به نزد ضحاك مي آورند . و ضحاك آنها را با جادو و سحر در خدمت خود در مي آورد .

و بدين ترتيب هر روز دو مرد جوان را سر مي بريدند و از مغز آنها براي مارها خوراك فراهم مي كردند . دو مرد پارسا به نام هاي ارمايل و ديگري گرمايل با هم از بيداد شاه سخن گفتند و چاره اي انديشيدند كه لااقل بتوانند  يكي از اين دو جواني كه خونشان ريخته مي شود از مرگ نجات دهند براي همين آشپزي آموختند و با آشپزي به خورشتخانه شاهي رخنه كردند .

و بدين ترتيب از هر دو جوان، يكي را فرار مي دادند و با مغز ديگري بهمراه مغز گوسفند غذاي مارها را فراهم مي كردند .

آنها جوانان را فرار مي دادند و از آنها مي خواستند كه از شهر و آبادي دور شوند و به كوه ها پناه ببرند . و اينگونه توانستند هر ماه جان سي جوان را نجات دهند .

 

وليكن ظلم و ستم ضحاك به اين چيزها محدود نمي شد و هرگاه كه هوس مي كرد فرد آزاده اي را بعنوان سركشي در برابر حكومت به قتل محكوم مي كرد .

مردم در كوچه و خيابان و حتي خانه هايشان در امان نبودند . و هرجا كه دختر خوبرويي در منزلي بود او را براي ضحاك مي آوردند . ضحاك نه در بند آداب شاهي بود و نه ترسي از خدا بر دل داشت .

 

 

 

خواب ديدن ضحاك

زماني كه بيش از چهل سال به اتمام پادشاهي ضحاك مانده بود شبي  در خوابگاهش در كنار ارنواز خوابيده بود كه كابوس وحشتناكي ديد . سه مرد جنگي پيش روي خود ديد كه دو تن از آنها مسن تر و سومي كه در وسط آن دو بود جواني بلند بالا با قامتي كشيده بود و شيوه راه رفتنش همانند شاهان بود ، در حاليكه گرزي به شكل سر گاو در دست داشت خروشان و غضبناك به سمت ضحاك رفت و با گرز بر سرش كوبيد و بلافاصله از سر تا پايش را با طنابي پيچيد و بر گردنش يوغي انداخت و او را كشان كشان به كوه دماوند برد در حاليكه گروهي پشت سر او مي دويدند.

 

ضحاك از ناراحتي بر خود پيچيد و در خواب چنان نعره اي كشيد كه كاخش به لرزه افتاد.

از آن صدا همگي از خواب برخاستند . ارنواز از ضحاك پرسيد: شاها نمي خواهي بگويي كه چه اتفاقي افتاده است ؟ تو در خانه خود در امنيت و آسايش خوابيده اي، از بيم چه چيزي اينگونه ترسيدي ؟ سرتاسر جهان تحت فرمان تو است و اينهمه مردم از كاخ تو حفاظت مي كنند .

شاه به وي گفت :  بايد اين راز را پنهان نگهداشت زيرا شنيدن آن موجب ياس و پرشاني است.

ارنواز به او گفت : اين راز را برايمان بازگو كن شايد كه بتوانيم چاره اي براي آن بيانديشيم زيرا هيچ مصيبت و بلائي بدون راه حل نيست.

شاه آن راز پنهان را بر او آشكار كرد و تمام جزئيات خواب را برايش بازگو كرد . ارنواز گفت :تمام سرتاسر جهان زير فرمان تو هستند از هر كشوري بزرگان و ستاره شناسان و جادوگران را نزد خود بخواه و درستي اين خواب را بررسي كن . ببين مرگ تو بدست كيست و آنگاه كه به اين اطلاعات دست يافتي ديگر ترسي از دشمنان نخواهي داشت .

شاه هر جايي كه منجم و خوابگزاري بود به نزد خودش فرا خواند و آن خواب آزارنده باري ايشان بازگو كرد و از آنها خواست تا خوابش را تعبير كنند. به آنها گفت كه يا راز اين خواب را براي من فاش كنيد يا اينكه كشته خواهيد شد .

همه لب فرو بسته بودند نمي دانستند چه كنند . اگر آنچه سرنوشت ضحاك بود به او مي گفتند  خشم شاه را برمي انگيختند و موجب مرگشان مي شد و اگر راست نمي گفتند باز ترس از مرگ وجود داشت.

سه روز از آن تاريخ گذشت و كسي چيزي نگفت . روز چهارم شاه برآشفته شد و از آنها خواست تا حقيقت را بگويند. همه موبدان با دلي پر از ترس و چشماني پر از خون سر بزير انداخته بودند . در اين ميان فردي از خودگذشتگي مي كند و جلو مي آيد و به شاه مي گويد:

تا حال كسي از مادر زاييده نشده است كه عمري جاويدان داشته باشد . قبل از تو همه شاهان بسياري حكومت كردند وليكن همگي رفتند و تخت شاهي را به ديگري سپردند . و آن كسي كه پس از تو صاحب اين تاخت خواهد شد ، نامش فريدون است و زمين را زير سايه خود مي آورد . هنوز وقت جسنجو و نگراني نيست زيرا كه هنوز از مادر زاده نشده است و هنگاميكه بزرگ شود به فكر تاج و تخت خواهد افتاد. قد و قامت بلندي چون سرو دارد و براحتي گرزي پولادين را بر شانه حمل مي كند و با گرزي به شكل گاوي بر سرت خواهد كوبيد و تو از از تخت پادشاهي به زير خواهد كشيد .

ضحاك پرسيد آخر براي چه با من اينگونه رفتار مي كند ؟

خردمند به او پاسخ داد، كسي بدون علت كاري نمي كند . پدرش توسط تو به قتل مي رسد و او دلي پر از كينه از تو دارد . گاوي به نام برمايه دايه اوست و به او شير مي دهد ولي آن گاو هم بدست تو از بين خواهد رفت و براي انتقام گرزي به شكل سر گاو درست خواهد كرد.

ضحاك از شنيدن اين سخنان از تخت بر زمين افتاد و بيهموش گرديد. مرد خوابگزار اين فرصت را غنيمت دانست و از بارگاره ضحاك خارج شد تا به او گزندي نرسد.

زماني كه دوباره ضحاك برتخت نشست و كمي آرامش يافت شروع به جستجوي فريدون كردو از نگراني خواب و خوراك نداشت.

 

 

 

 

 

صفحه   1 ، 2 ، 3 ،  4 ، 5 ، 6  ، 7 ، 8 

 

 

صفحه اصلي سايت كودكان  >  قصه   > كتابخانه نوجوان >  قصه ضحاك و فريدون

 

 

 

كتابخانه نوجوان

     طراحي صفحات توسط سايت كودكان دات او آر جي  ، هر نوع كپي برداري پيگرد قانوني دارد