|
و بدين ترتيب هر
روز دو مرد جوان را سر مي بريدند و از مغز آنها براي مارها خوراك
فراهم مي كردند . دو مرد پارسا به نام هاي ارمايل و ديگري گرمايل
با هم از بيداد شاه سخن گفتند و چاره اي انديشيدند كه لااقل
بتوانند يكي از اين دو جواني كه خونشان ريخته مي شود از
مرگ نجات دهند براي همين آشپزي آموختند و با آشپزي به خورشتخانه
شاهي رخنه كردند .
و بدين ترتيب از
هر دو جوان، يكي را فرار مي دادند و با مغز ديگري بهمراه مغز
گوسفند غذاي مارها را فراهم مي كردند .
آنها جوانان را
فرار مي دادند و از آنها مي خواستند كه از شهر و آبادي دور شوند
و به كوه ها پناه ببرند . و اينگونه توانستند هر ماه جان سي جوان
را نجات دهند .
وليكن ظلم و ستم
ضحاك به اين چيزها محدود نمي شد و هرگاه كه هوس مي كرد فرد آزاده
اي را بعنوان سركشي در برابر حكومت به قتل محكوم مي كرد .
مردم در كوچه و
خيابان و حتي خانه هايشان در امان نبودند . و هرجا كه دختر
خوبرويي در منزلي بود او را براي ضحاك مي آوردند . ضحاك نه در
بند آداب شاهي بود و نه ترسي از خدا بر دل داشت .

خواب ديدن ضحاك
زماني كه بيش از
چهل سال به اتمام پادشاهي ضحاك مانده بود شبي در خوابگاهش
در كنار ارنواز خوابيده بود كه كابوس وحشتناكي ديد . سه مرد جنگي
پيش روي خود ديد كه دو تن از آنها مسن تر و سومي كه در وسط آن دو
بود جواني بلند بالا با قامتي كشيده بود و شيوه راه رفتنش همانند
شاهان بود ، در حاليكه گرزي به شكل سر گاو در دست داشت خروشان و
غضبناك به سمت ضحاك رفت و با گرز بر سرش كوبيد و بلافاصله از سر
تا پايش را با طنابي پيچيد و بر گردنش يوغي انداخت و او را كشان
كشان به كوه دماوند برد در حاليكه گروهي پشت سر او مي دويدند.
ضحاك از ناراحتي
بر خود پيچيد و در خواب چنان نعره اي كشيد كه كاخش به لرزه
افتاد.
از آن صدا همگي از
خواب برخاستند . ارنواز از ضحاك پرسيد: شاها نمي خواهي بگويي كه
چه اتفاقي افتاده است ؟ تو در خانه خود در امنيت و آسايش خوابيده
اي، از بيم چه چيزي اينگونه ترسيدي ؟ سرتاسر جهان تحت فرمان تو
است و اينهمه مردم از كاخ تو حفاظت مي كنند .
شاه به وي گفت :
بايد اين راز را پنهان نگهداشت زيرا شنيدن آن موجب ياس و پرشاني
است.
ارنواز به او گفت
: اين راز را برايمان بازگو كن شايد كه بتوانيم چاره اي براي آن
بيانديشيم زيرا هيچ مصيبت و بلائي بدون راه حل نيست.
شاه آن راز پنهان
را بر او آشكار كرد و تمام جزئيات خواب را برايش بازگو كرد .
ارنواز گفت :تمام سرتاسر جهان زير فرمان تو هستند از هر كشوري
بزرگان و ستاره شناسان و جادوگران را نزد خود بخواه و درستي اين
خواب را بررسي كن . ببين مرگ تو بدست كيست و آنگاه كه به اين
اطلاعات دست يافتي ديگر ترسي از دشمنان نخواهي داشت .
شاه هر جايي كه
منجم و خوابگزاري بود به نزد خودش فرا خواند و آن خواب آزارنده
باري ايشان بازگو كرد و از آنها خواست تا خوابش را تعبير كنند.
به آنها گفت كه يا راز اين خواب را براي من فاش كنيد يا اينكه
كشته خواهيد شد .
همه لب فرو بسته
بودند نمي دانستند چه كنند . اگر آنچه سرنوشت ضحاك بود به او مي
گفتند خشم شاه را برمي انگيختند و موجب مرگشان مي شد و اگر
راست نمي گفتند باز ترس از مرگ وجود داشت.
سه روز از آن
تاريخ گذشت و كسي چيزي نگفت . روز چهارم شاه برآشفته شد و از
آنها خواست تا حقيقت را بگويند. همه موبدان با دلي پر از ترس و
چشماني پر از خون سر بزير انداخته بودند . در اين ميان فردي از
خودگذشتگي مي كند و جلو مي آيد و به شاه مي گويد:
تا حال كسي از
مادر زاييده نشده است كه عمري جاويدان داشته باشد . قبل از تو
همه شاهان بسياري حكومت كردند وليكن همگي رفتند و تخت شاهي را به
ديگري سپردند . و آن كسي كه پس از تو صاحب اين تاخت خواهد شد ،
نامش فريدون است و زمين را زير سايه خود مي آورد . هنوز وقت
جسنجو و نگراني نيست زيرا كه هنوز از مادر زاده نشده است و
هنگاميكه بزرگ شود به فكر تاج و تخت خواهد افتاد. قد و قامت
بلندي چون سرو دارد و براحتي گرزي پولادين را بر شانه حمل مي كند
و با گرزي به شكل گاوي بر سرت خواهد كوبيد و تو از از تخت
پادشاهي به زير خواهد كشيد .
ضحاك پرسيد آخر
براي چه با من اينگونه رفتار مي كند ؟
خردمند به او پاسخ
داد، كسي بدون علت كاري نمي كند . پدرش توسط تو به قتل مي رسد و
او دلي پر از كينه از تو دارد . گاوي به نام برمايه دايه اوست و
به او شير مي دهد ولي آن گاو هم بدست تو از بين خواهد رفت و براي
انتقام گرزي به شكل سر گاو درست خواهد كرد.
ضحاك از شنيدن اين
سخنان از تخت بر زمين افتاد و بيهموش گرديد. مرد خوابگزار اين
فرصت را غنيمت دانست و از بارگاره ضحاك خارج شد تا به او گزندي
نرسد.
زماني كه دوباره
ضحاك برتخت نشست و كمي آرامش يافت شروع به جستجوي فريدون كردو از
نگراني خواب و خوراك نداشت.
|