خانه  قصه نوجوان
 
 

ضحاك ماردوش _ صفحه 2


ابليس در لباس خواليگر

زماني كه ضحاك به پادشاهي رسيد، ابليس به شكلي ديگر ظاهر مي شود . او بصورت جواني هنرمند نزد ضحاك مي رود و بعد از ستايش ضحاك خودش را آشپزي (خواليگر) لايق براي ساختن غذاهاي شاهانه معرفي مي كند .

ضحاك كه از سخنان جوان شيفته شده بود ، خورشتخانه  (آشپزخانه) را در اختيار او قرار مي دهد تا برايش خورش آماده كند .

در آن زمان بيشتر غذاي مردم  از گياهان بود ولي اهريمن جانوران را سر بريد و با گوشت انواع پرندگان و چهارپايان  خورشت درست كرد و هر روز يك نوع خورشت براي او آماده مي كرد .

او از گوشت جانوران خوراك تهيه مي كرد تا مريدش را با لذت كشتن و خوردن آشنا كند و مقدمات كارهاي بعدش را فراهم آورد

روز اول با زرده تخم مرغ غذايي درست كرد و روز دوم با گوشت كبك  غذايي آماده كرد و روز سوم با مرغ و بره سفره را بياراست . روز چهارم از گوشت گوساله خورشتي فراهم كرد و به آن زعفران و گلاب زد .

ضحاك كه از خوردن اين غذاها لذت مي برد . از اين همه هنرمندي آشپز به وجد آمد و به او گفت : بگو تا چه آرزويي داري تا آن را بر آورده سازم .

خورشگر (آشپز) گفت : اي پادشاه اميدوارم كه هميشه شاد زندگي كني و همه چيز زير فرمان تو باشد . دل من از مهر تو آكنده است و من تنها يك خواهش از پادشاه دارم هر چند مي دانم كه در اين جايگاه لايق چنين پاداشي نيستم . و آن اين است كه اجازه دهي تا كتفت را ببوسم .

ضحاك وقتي تقاضاي او را شنيد بدون آنكه بر نيت او آگاه باشد به او اجازه اينكار را داد .

و هنگامي كه آن ديو بر كتفهاي ضحاك بوسه زد ، ناپديد شد و كسي در جهان اين اتفاق عجيب را نديده بود كه از محلهاي آن بوسه دو مار سياه از كتف ضحاك سر بر مي زند .

ضحاك مي ترسد و دستور بريدن آن دو مار را مي دهد ولي بي درنگ دوباره مارها از همان محل روئيدند .

 

 

پزشك شدن ابليس

پزشكان ماهر همه گرد هم آمدند و هر كدام راه حلي را پيشنهاد كردند ولي هيچكدام موثر نبود . آنگاه ابليس ظاهر جديدي به خود گرفت و در لباس پزشكي به نزد ضحاك رفت و گفت :  راه درمان

بريدن آنها نيست بلكه بايد آنها را  آرام كرد تا گزندي به تو نرسانند . بايد براي آنها از مغز آدميان خورشتي فراهم كني  تا شايد با اين روش آنها سرانجام از بين بروند .

و هدف شيطان از اين كار چه بود ؟ بله اهريمن مي خواست  آدميان را كه دشمنان او بودند از بين ببرد و نسل آدميان را براندازد

 

 

 

سرنگوني حكومت جمشيد

 

ادعاي خدائي جمشيد ، خاطر مردم را آزرده كرده بود قدرت مركزي سست شد فرمانروايان سرزمينهاي مختلف سر به شورش مي زنند و در جستجوي شاهي جديد به ضحاك رو مي آورند .

ضحاك خوشحال از اين پيشنهاد، لشكري را فراهم آورد و سوي تخت جمشيد حمله كرد . جمشيد  بخت برگشته هم كه كينه مردم را مي بيند بدون هيچ مقاومتي تخت و تاجش را ترك مي كند و صد سال دور از چشم ديگران زندگي كرد تا اينكه ماموران ضحاك او را در نزديكي درياي چين اسير مي كنند و بدون آنكه درنگي كنند به فرمان ضحاك بدن او را با اره  به دو نيمه مي كنند .و بدين ترتيب دوره هفتصدساله جمشيد بسر مي آيد .

 

 

صفحه   1 ، 2 ، 3 ،  4 ، 5 ، 6  ، 7 ، 8 

 

 

صفحه اصلي سايت كودكان  >  قصه   > كتابخانه نوجوان >  قصه ضحاك و فريدون

 

 

 

كتابخانه نوجوان

     طراحي صفحات توسط سايت كودكان دات او آر جي  ، هر نوع كپي برداري پيگرد قانوني دارد