|
جوان كه سخنان
سيمرغ را شنيد ، دلش اندوهگين و چشمانش پر از اشك شد . هر چند
آدمها را نديده بود ولي از سيمرغ سخن گفتن را آموخته بود . به
سيمرغ گفت : آيا از من خسته شده اي ؟، بعد از پرودگار من از تو
سپاسگذارم كه در سايه تو همه چيزهاي دشوار براي من راحت شد .
سيمرغ اينطور پاسخ
داد : تو را بخاطر كين و دشمني از خود دور نمي كنم چون تو را
بسوي تاج كياني مي فرستم و اين صلاح توست . پري از من نزد تو
باشد كه هميشه در سايه امنيت من خواهي بود . اگر بر تو بدي و
سختي رسيد ، يكي از پرها را در آتش بيافكن كه همان زمان چون
ابرسياهي خواهم آمد و تو را حمايت خواهم كرد . فقط مهر دايه خود
را فراموش نكن .

بدينگونه او را
راضي كرد و نزد پدر آورد .
پدر چون فرزند
برومندش را ديد ، نزد سيمرغ سر فرو آورد و او را سپاس گفت . آنگاه
سيمرغ به كوه پر كشيد .
بعد از آن نگاهي
به فرزندش انداخت و از ديدن او دلش شاد شد . از فرزندش عذر خواست
و از او خواهش كرد كه دل رحم باشد و گذشته را فراموش كند و به
آينده اميدوار باشد
يكي از پهلوانان
با قبائي تن پسر را پوشاند و از كوه پايين آورد . دستان پسرش را زال
زر نام نهاد ، چون موي سفيد داشت .
در سپاه همهمه
شادي برخاست و به شادي سوي ديارشان رهسپار شدند
منوچهر شاه ايران
از داستان سام و زال آگاه شد . پسرش نوذز را نزد سام فرستاد ، تا
دستان را كه در آشيانه پرندگان بزرگ شده بود ببيند و دستور داد
كه نزد او بيايند و سپس راهي زابلستان شوند .
زماني كه نوذر به
سام رسيد از اسب پياده شدند و همديگر را در آغوش گرفتند . سام از
شاه و سپاه پرسيد و نوذر پيام شاه را رساند و همانطور كه شاه
فرمان داده بود بسوي درگاه او روان شدند .
وقتي به درگاه
منوچهر رسيدند ، زال با لباسي آراسته نزد شاه آمد . شهريار به
سام گفت : از من بشنو و مواظب باش تا او را نيازاري كه فر كياني
دارد و بايد به او راه و رسم رزم بياموزي كه او جز مرغ و كوه
چيزي نديده و اين آئين را نمي داند .
سپس سام تمام
ماجرا را و خوابش را و حكايت سيمرغ را براي شهريار نقل كرد .
شاه فرمود تا طالع
زال را ببينند . اخترشناسان گفتند : اي خداوند تاج و ديهيم، هميشه
شاد باشي كه او پهلواني نامدار خواهد بود و شاه از شنيدن اين
سخنان شاد شد و خلعتي به او هديه كرد و سپس روي به زابلستان
نهادند
|