خانه  قصه نوجوان
 
 

اسفنديار _ صفحه 5


مشورت رستم با آشنايان

وقتي رستم به منزل رسيد ديگر رمقي نداشت زواره و فرامرز گريان شدند و مادرش رودابه موي سرش كند .

لباس رزم از تنش در آوردند . پدرش دستان گفت : كاش من زنده نبودم و پسر عزيزم را اينگونه نمي ديدم .

رستم به او گفت : كه اين گريه شما چه فايده اي خواهد داشت .

در هر سوي جهان گشتم و از هر چيز آشكار و نهان خبردار شدم . ديو سفيد را از پاي در آوردم ولي د رعجبم از اسفنديار كه هر چه گبر بر اسفنديار كوبيدم و هر چه بر او  شمشير و تيغ كشيدم گويا كوچكترين اثري نداشت . بايد شكر كرد كه شب فرا رسيد و از چنگال اين اژدها رهايي يافتم .

هر چه مي انديشم چاره اي ندارم مگر اينكه به جايي روم كه از او نشاني نباشد .

زال به او گفت : اي پسر گوش كن كه من تنها يك چاره به انديشه ام مي رسد .و آن اين است كه سيمرغ را بخوانم و اگر او ما را راهنمايي كند سرزمين و كشورمان برجا بماند وگرنه سرزمينمان توسط اسفنديار نابود خواهد شد .

 

 

چون همه اين نظر را قبول كردند .  بر يك بلندي رفتند و يك پر را از پارچه اي بيرون آورد و در آتش بيانداخت . يكباره هوا سياه شد و مرغي در هوا نمايان شد . زال را در كنار آتش بديد و در كنار او نشست . سيمرغ بدو گفت : چه شد كه نياز به من داشتي .

زال بدو گفت :  كين بد برمن و نژاد رسيده و تن رستم شيردلم چنان خسته است كه بيم از دست دادن جانش مي رود و اسبش رخش بي جان گشته و شب و روز براي او يكي شده .

كه اسفنديار براي جنگ بدينجا آمده و سرزمين و گنج نمي خواهد بلكه مي خواهد نژاد مرا از بين ببرد .

مرغ بدو گفت : اي پهلوان نگران مباش ، بهتر است رخش و آن مرد سرافراز را به اينجا بياوري .

زال دستور داد كه رخش و رستم را نزد او بياورند .

وقتي رستم به آنجا رسيد و سيمرغ او ديد به او گفت : اي پيلتن به دست چه كسي بدين روز افتادي . چرا با اسفنديار به جنگ رفتي ؟

زال به او گفت : اگر رستم سلامت نگردد كجا مي توانيم در اين جهان زندگي كنيم كه همه سيستان ويران خواهد شد و نام و نژادما از روي زمين پاك مي شود .

سيمرغ با منقارتيرها را از تن رستم بيرون كشيد از زخمها خون بيرون جست  بر روي زخمها پرش را كشيد و زخم ها بهبود يافت . بعد تيرهاي رخش را از بدنش در آورد . حيوان خروشي بر آورد گويي ديگر هيچ درد و ناراحتي  ندارد .

 

 

سيمرع به رستم گفت : چرا با اسفنديار به جنگ پرداختي ، مگر نمي داني كه اسفنديار روئين تن است و هيچ سلاحي بر او كارگر نمي باشد ؟

رستم پاسخ داد : كه او قصد در بند كردن مرا داشت كه برايم ننگ آور بود و اگر من در جنگي باز بمانم مردن برايم بهتر از اين ننگ است .

سيمرغ گفت : اگر در برابر اسفنديار سر فرود اوري اين ننگ نيست كه او شاهزاده اي رزم آور است و نشان و فر ايزدي دارد . با من عهد ببند كه از جنگ با او پشيمان شوي و نخواهي بر او برتري جويي كني و سعي كني كه او را از جنگ منصرف كني  اگر او پوزش تو را نپذيرفت ، چاره اي به تو نشان خواهم داد كه بر او پيروز شوي .

رستم گفت : از حرف تو پيروي خواهم كرد حتي اگر از آسمان بر سرم تير ببارد .

سيمرغ گفت : بايد رازي را بتو گويم ،  هر كس خون اسفنديار بريزد ، روزگار او را نابود خواهد كرد و تا موقعي كه زنده است در رنج و عذاب خواهد بود و گنجي براي او نخواهد ماند . حال برو بر رخش سوار شو تا تو را جايي برم . سيمرغ رستم را از دريا گذراند و در كنار درخت گز فرود آمد . شاخي از اين درخت بر كن كه جان اسفنديار در گرو اين درخت گز است . از شاخه اين درخت تيري بساز و بر آن پيكان و پر بگذار .

سيمرغ گفت : اگر اسفنديار به كارزار بيايد تو خواهش كن و هيچ كوتاهي نكن شايد كه با اين سخنان از جنگ بازگردد . ولي اگر باز هم خواستار جنگ بود ، ديگر روزگارش به آخر رسيده است تو  اين چوب گز را كه در آب رز پرورده اي در كمان قرار بده  و با آن چشمان او را نشانه بگير .

 

 

بازگشتن رستم بجنگ

 سپيده دم رستم لباس نبرد بر تن كرد و چون به لشكر آن نامدار رسيد خروش بر آورد كه اي رزم جو از خواب برخيز كه رستم رخش را زين كرده است .

اسفنديار كه صداي رستم را شنيد به بشوتن گفت : فكر نمي كردم كه رستم با اين تيرها به سرايش ( خانه اش )  برسد و اين رخش آنقدر تير بر تنش بود كه هيچ جاي تنش معلوم نبود.  شنيده بودم كه دستان ( پدر رستم ) جادوگر است .

اسفنديار لباس رزم پوشيد و زماني كه رستم را ديد، فرياد برآورد : نام تو را از روي زمين پاك خواهم كرد . آيا  ديروز را فراموش كردي ؟ تو از جادوي زال سلامت گشتي وگرنه الان تن تو در گور بود . حالا رفتي و جادو كردي و به جنگ من آمدي .

رستم به او گفت : آيا از جنگ سير نشده اي . من امروز آمدم تا بگويم چرا در حق من بد مي كني و چرا دو چشم خرد را مي بندي ؟ سوگند به يزدان و خورشيد و ماه كه دل را از كين دور كن . آن سخنها را فراموش كن و بر خان من بيا تا آنچه به كام توست انجام دهم . در گنج ها را بر روي تو مي گشايم . با تو همراه مي شوم تا پيش شاه رويم هر زمان كه تو دستور بدهي .

اسفنديار پاسخ داد : كه اي فريبكار چقدر از خان وگنج مي گويي اگر مي خواهي كه زنده بماني نخستين حرف من پذيرفتن بند است .

دوباره رستم سخن راند كه اي شهريار چرا بيداد مي كني . نام من و نام خودت را زشت و كوچك نكن كه از اين جنگ چيزي جز بد جاصلش نخواهد بود و .... و بدين گونه رستم بسيار سخن گفت وليكن اسفنديار گفت : جز از پذيرفتن بند يا جنگ چيز ديگر نگو .

 

 

رستم دانست كه اين حرفها نزد اسفنديار اثر ندارد . آن تير گز را كه پيكانش را  آب رز داده بود در كمان نهاد و گفت : اي دادار پاك، مي بيني كه بسيار تلاش كردم كه شايد از جنگ كردن كوتاه آيد . تو مي داني كه او بيدادگر شده است .

همان كه اسفنديار تير در كمان گذاشت . رستم گز را در كمان گذاشت و آنگونه كه سيمرغ گفته بود بر چشم اسفنديار نشانه رفت .

همانكه تير بر چشم او خورد دنيا پيش چشمانش سياه شد . زماني گذشت تا كمي جان گرفت و سر تير را گرفت و بيرون كشيد . در همان موقع بهمن و بشوتن هر دو پياده و دوان از پيش سپاه كنار پهلوان رفتند .بشوتن جامه پاره كرد و ناله سر داد و سخنها به زبان راند .

 

 

مرگ اسفنديار و خواهش او

اسفنديار به بشوتن گفت : خودت را اينگونه براي من تباه نكن كه اين قسمت من بود و سرنوشت همه نياكانمان همين بود  آنها رفتند و جاي را به ما سپردند و كسي در اين جهان جاودانه نخواهد بود. در اين جهان فراوان كوشيدم تا راه خدا را بجاي بياورم و اميدوارم كه جاي من در بهشت  باشد .

رستم دستان مرا با نامردي كشت ، به اين چوب گز كه در دست دارم نگاه كن كه بخاطر اين چوب روزگارم به آخر رسيده است و اينها از نيرنگ و افسون زال و سيمرغ مرا بدين روز انداختند .

وقتي اسفنديار اين حرفها را زد دل رستم بدرد آمد و گريه مي كرد و گفت : اين همه روزگار بر من گذشته و اين همه گردنكشان را پيروز گشتم ، پهلواني چو اسفنديار نديدم . از بيچارگي دنبال چاره اي گشتم . خيلي تلاش كردم تا بدين چاره متوسل نشوم . اگر تو اينگونه برخورد نمي كردي من چگونه اين اشتباه را مي كردم ..

 

اسفنديار به او گفت : روزگار من به سر آمد ولي از تو خواهشي دارم كه براي پسرم بهمن همچون پدر باشي و همه چيز جنگ را به او بياموزي ، كه بهمن يادگار من است .

رستم چون اين سخنان بشنيد : فرمان او را اطاعت كرد.

 

 

سپس اسفنديار به بشوتن گفت : وقتي كه از اين دنيا رفتم ، لشكر را برگردان و چو به ايران رفتي به پدرم بگوي ، زمانه به كام تو گشت و ديگر نياز به بهانه جويي نيست . جهان را با قدرت شمشير اصلاح كردم و كسي جرات نكرد كه از تو به بد ياد كند و زماني كه شاهي من فرارسيد ، بندها جلويم قرار دادي و مرا به كشتن دادي . و حال كه به كام دلت رسيدي جشن برپا كن . كه تاج به تو رسيد و تابوت نصيب من شد . روح من در انتظار توست و چو به پيش من آيي خداوند داور ما خواهد بود .

آنگاه جان از تنش رخت بست و پيكر بي جانش بر خاك تيره قرار گرفت .

 

 

 زواره به رستم گفت : آيا تو اين داستان قديمي را نشنيدي كه اگر بچه شيري را بپروري وقتي دلير و قوي گردد سر بر خواهد كشيد . شاهي همچون اسفنديار از پس روزگار بدست تو كشته شد و بدان كه هنگامي كه بهمن تاج شاهي بر سر گذارد به كين خواهي پدرش خواهد آمد .

رستم بدو گفت : من آن كار را مي كنم كه چشم خرد به نيكي ياد مي كند و اگر او بد كند روزگار پاسخش را خواهد داد .

 

 

 

 

آوردن تابوت اسفنديار نزد گشتاسپ

اسفنديار را كفني از زربفت كردند و در تابوتي آهنين گذاشته برروي آهن قير ريختن و و روي آنرا با فرشي از ديباي چين پوشاندن و دو اسب تابوت او را حمل مي كردند .

سپاه به ايران برگشت و بهمن در زابل بماند . رستم او را به سراي خود برد و با جان خودش او را پروراند .

 

از آنطرف كه خبر به ايران رسيد بزرگان ايران بر شاه خشمگين شدند و بدو گفتند كه از بهر حفظ تاج و تخت ، اسفنديار را به زابل فرستادي تا به كشتن دهي . اين تاج و تخت بر تو شرم باد . آنگاه همه از بارگاه او رفتند . مادرو دخترانش چو شنيدن همه لباس بر تن خود چاك زدند و پاي برهنه براي ديدن اسفنديار رفتند .

چون بشوتن به نزد شاه آمد گفت : از تو فر ايزدي دور شد كه پشت تو شكسته شد . از بهر تخت و تاج پسر را بكشتن دادي . جهان پر از دشمنان است و اين تاج و تخت براي تو نخواهد ماند  . بعد رو به جاماسپ فالگير كرد و گفت : آيا تو نمي توانستي سخن دروغ بگويي تا اينگونه كيان شاهي را بر هم نريزي ؟ با گفتار تو بزرگي كشته شد،  اي پير  بيخرد تو به شاه راه بد آموختي تو به شاه گفتي كه عمر اسفنديار بر دست رستم است . بعد بشوتن تمام سخنان اسفنديار را در لحظه مرگ بر زبان راند و درخواست اسفنديار از رستم براي ماندن بهمن در زابل را به گوش بزرگان رساند .

 

بزرگان از ايوان رفتند ، خواهران با گريه و زاري نزد پدر رفتند و از دلاوريهاي اسفنديار براي پدرشان سخن گفتن و به او گفتند كه نه رستم و نه زال ونه سيمرع او را نكشتند بلكه تو او را كشتي . آيا از ريش سفيدت شرم نكردي كه از بهر تخت فرزند را به كشتن دادي ؟ پادشاهان بسياري قبل از تو بودند كه شايسته تر از تو بودند وليكن هيچكدام فرزندشان را به كشتن ندادند.

بشوتن آمد و زنانرا از آن جايگاه دور كرد و بعد به كتايون چنين گفـت : كه چرا خودت را اينگونه ناراحت مي كني كه او در بهشت جاي دارد .

 

 

 

 

بهمن در زابل ماند و رستم  از هيچ چيز در حق او كوتاهي نكرد وچون در گفتار و كردار به كمال رسيد و كينه گشتاسپ به خاموشي گرويد ، رستم نامه اي براي او نوشت و درود فرستاد و از فرزندش ياد كرد و گفت يزدان شاهد است و بشوتن نيز آگاه است كه چه چيزها به اسفنديار گفتم تا دست از كارزار بردارد و تمام كشور و گنج خويش را در اختيار او گذاشتم . زمانه اينگونه بود كه دل ما پر از درد شود و گردش آسمان به كام نگردد . اينك بهمن نزد منست كه در آموختن او هيچ كاستي نكردم .چون پيمان كند شاه او را بپذيرد .

وقتي نامه بدست شاه رسيد ، بشوتن آمد و شاهدت داد كه تمام سخنان رستم راست است . بلافاصله شاه پاسخ نامه را داد . چون رستم پاسخ شاه را بديد شادمان شد . هرآنچه از گنج داشت آنرا به بهمن سپرد و تا نيم راه با او آمد و سپس او را نزد شاه فرستاد .

زماني كه گشتاسپ بهمن را آنگونه ديد و او را روشن و پاك ديد و او را چند بار بيازمود ، از آن پس نام او را اردشير نهاد

و زماني كه گشتاسپ مرگ را در خود ديد ، بهمن را به شاهي برگزيد .

 

صفحه 1 _ 2 _ 3 _ 4 _ 5

 

 

صفحه اصلي سايت كودكان  >  قصه   > كتابخانه نوجوان >  قصه اسفنديار

 

معرفي كتاب : از مجموعه داستانهاي شاهنامه اسفنديار  _ به روايت آتوسا صالحي  _موسسه فرهنگي منادي تربيت  _1383

اين داستان برداشت  آزاد و خلاصه اي  از شعر شاهنامه  توسط خاله پروانه است  براي استناد به مطالب قصه توصيه مي شود حتما به متن اصلي  شعر آن مراجعه شود 

 

كتابخانه نوجوان

     طراحي صفحات توسط سايت كودكان دات او آر جي  ، هر نوع كپي برداري پيگرد قانوني دارد