|
هر چه مي انديشم
چاره اي ندارم مگر اينكه به جايي روم كه از او نشاني نباشد .
زال به او گفت :
اي پسر گوش كن كه من تنها يك چاره به انديشه ام مي رسد .و آن اين
است كه سيمرغ را بخوانم و اگر او ما را راهنمايي كند سرزمين و
كشورمان برجا بماند وگرنه سرزمينمان توسط اسفنديار نابود خواهد
شد .

چون همه اين نظر
را قبول كردند . بر يك بلندي رفتند و يك پر را از پارچه اي
بيرون آورد و در آتش بيانداخت . يكباره هوا سياه شد و مرغي در
هوا نمايان شد . زال را در كنار آتش بديد و در كنار او نشست .
سيمرغ بدو گفت : چه شد كه نياز به من داشتي .
زال بدو گفت :
كين بد برمن و نژاد رسيده و تن رستم شيردلم چنان خسته است كه بيم
از دست دادن جانش مي رود و اسبش رخش بي جان گشته و شب و روز براي
او يكي شده .
كه اسفنديار براي
جنگ بدينجا آمده و سرزمين و گنج نمي خواهد بلكه مي خواهد نژاد
مرا از بين ببرد .
مرغ بدو گفت : اي
پهلوان نگران مباش ، بهتر است رخش و آن مرد سرافراز را به اينجا
بياوري .
زال دستور داد كه
رخش و رستم را نزد او بياورند .
وقتي رستم به آنجا
رسيد و سيمرغ او ديد به او گفت : اي پيلتن به دست چه كسي بدين روز
افتادي . چرا با اسفنديار به جنگ رفتي ؟
زال به او گفت :
اگر رستم سلامت نگردد كجا مي توانيم در اين جهان زندگي كنيم كه
همه سيستان ويران خواهد شد و نام و نژادما از روي زمين پاك مي
شود .
سيمرغ با
منقارتيرها را از تن رستم بيرون كشيد از زخمها خون بيرون جست
بر روي زخمها پرش را كشيد و زخم ها بهبود يافت . بعد تيرهاي رخش را از بدنش در آورد .
حيوان خروشي بر آورد گويي ديگر هيچ درد و ناراحتي ندارد .

سيمرع به رستم گفت
: چرا با اسفنديار به جنگ پرداختي ، مگر نمي داني كه اسفنديار
روئين تن است و هيچ سلاحي بر او كارگر نمي باشد ؟
رستم پاسخ داد :
كه او قصد در بند كردن مرا داشت كه برايم ننگ آور بود و اگر من
در جنگي باز بمانم مردن برايم بهتر از اين ننگ است .
سيمرغ گفت : اگر
در برابر اسفنديار سر فرود اوري اين ننگ نيست كه او شاهزاده اي
رزم آور است و نشان و فر ايزدي دارد . با من عهد ببند كه از
جنگ با او پشيمان شوي و نخواهي بر او برتري جويي كني و سعي كني
كه او را از جنگ منصرف كني اگر او پوزش تو را نپذيرفت ، چاره
اي به تو نشان خواهم داد كه بر او پيروز شوي .
رستم گفت : از حرف
تو پيروي خواهم كرد حتي اگر از آسمان بر سرم تير ببارد .
سيمرغ گفت : بايد
رازي را بتو گويم ، هر كس خون اسفنديار بريزد ، روزگار او را
نابود خواهد كرد و تا موقعي كه زنده است در رنج و عذاب خواهد بود
و گنجي براي او نخواهد ماند . حال برو بر رخش سوار شو تا تو را
جايي برم . سيمرغ رستم را از دريا گذراند و در كنار درخت گز فرود
آمد . شاخي از اين درخت بر كن كه جان اسفنديار در گرو اين درخت
گز است . از شاخه اين درخت تيري بساز و بر آن پيكان و پر بگذار .
سيمرغ گفت : اگر
اسفنديار به كارزار بيايد تو خواهش كن و هيچ كوتاهي نكن شايد كه
با اين سخنان از جنگ بازگردد . ولي اگر باز هم خواستار جنگ بود ،
ديگر روزگارش به آخر رسيده است تو اين چوب گز را كه در آب
رز پرورده اي در كمان قرار بده و با آن چشمان او را نشانه
بگير .

بازگشتن رستم بجنگ
سپيده دم
رستم لباس نبرد بر تن كرد و چون به لشكر آن نامدار رسيد خروش بر
آورد كه اي رزم جو از خواب برخيز كه رستم رخش را زين كرده است .
اسفنديار كه صداي
رستم را شنيد به بشوتن گفت : فكر نمي كردم كه رستم با اين تيرها
به سرايش ( خانه اش ) برسد و اين رخش آنقدر تير بر تنش بود
كه هيچ جاي تنش
معلوم نبود. شنيده بودم كه دستان ( پدر رستم ) جادوگر است .
اسفنديار لباس رزم
پوشيد و زماني كه رستم را ديد، فرياد برآورد : نام تو را از روي
زمين پاك خواهم كرد . آيا ديروز را فراموش كردي ؟ تو از
جادوي زال سلامت گشتي وگرنه الان تن تو در گور بود . حالا رفتي و
جادو كردي و به جنگ من آمدي .
رستم به او گفت :
آيا از جنگ سير نشده اي . من امروز آمدم تا بگويم چرا در حق من
بد مي كني و چرا دو چشم خرد را مي بندي ؟ سوگند به يزدان و
خورشيد و ماه كه دل را از كين دور كن . آن سخنها را فراموش كن و
بر خان من بيا تا آنچه به كام توست انجام دهم . در گنج ها را بر
روي تو مي گشايم . با تو همراه مي شوم تا پيش شاه رويم هر زمان
كه تو دستور بدهي .
اسفنديار پاسخ داد
: كه اي فريبكار چقدر از خان وگنج مي گويي اگر مي خواهي كه زنده
بماني نخستين حرف من پذيرفتن بند است .
دوباره رستم سخن
راند كه اي شهريار چرا بيداد مي كني . نام من و نام خودت را زشت
و كوچك نكن كه از اين جنگ چيزي جز بد جاصلش نخواهد بود و .... و
بدين گونه رستم بسيار سخن گفت وليكن اسفنديار گفت : جز از
پذيرفتن بند يا جنگ چيز ديگر نگو .

رستم دانست كه اين
حرفها نزد اسفنديار اثر ندارد . آن تير گز را كه پيكانش را
آب رز داده بود در كمان نهاد و گفت : اي دادار پاك، مي بيني كه
بسيار تلاش كردم كه شايد از جنگ كردن كوتاه آيد . تو مي داني كه
او بيدادگر شده است .
همان كه اسفنديار
تير در كمان گذاشت . رستم گز را در كمان گذاشت و آنگونه كه سيمرغ
گفته بود بر چشم اسفنديار نشانه رفت .
همانكه تير بر چشم
او خورد دنيا پيش چشمانش سياه شد . زماني گذشت تا كمي جان گرفت و
سر تير را گرفت و بيرون كشيد . در همان موقع بهمن و بشوتن هر دو
پياده و دوان از پيش سپاه كنار پهلوان رفتند .بشوتن جامه پاره
كرد و ناله سر داد و سخنها به زبان راند .

مرگ اسفنديار و خواهش او
اسفنديار به بشوتن
گفت : خودت را اينگونه براي من تباه نكن كه اين قسمت من بود و
سرنوشت همه نياكانمان همين بود آنها رفتند و جاي را به ما
سپردند و كسي در اين جهان جاودانه نخواهد بود. در اين جهان
فراوان كوشيدم تا راه خدا را بجاي بياورم و اميدوارم كه جاي من
در بهشت باشد .
رستم دستان مرا با
نامردي كشت ، به اين چوب گز كه در دست دارم نگاه كن كه بخاطر اين
چوب روزگارم به آخر رسيده است و اينها از نيرنگ و افسون زال و
سيمرغ مرا بدين روز انداختند .
وقتي اسفنديار اين
حرفها را زد دل رستم بدرد آمد و گريه مي كرد و گفت : اين همه
روزگار بر من گذشته و اين همه گردنكشان را پيروز گشتم ، پهلواني
چو اسفنديار نديدم . از بيچارگي دنبال چاره اي گشتم . خيلي تلاش
كردم تا بدين چاره متوسل نشوم . اگر تو اينگونه برخورد نمي كردي
من چگونه اين اشتباه را مي كردم ..
اسفنديار به او
گفت : روزگار من به سر آمد ولي از تو خواهشي دارم كه براي پسرم
بهمن همچون پدر باشي و همه چيز جنگ را به او بياموزي ، كه بهمن
يادگار من است .
رستم چون اين
سخنان بشنيد : فرمان او را اطاعت كرد.

سپس اسفنديار به
بشوتن گفت : وقتي كه از اين دنيا رفتم ، لشكر را برگردان و چو به
ايران رفتي به پدرم بگوي ، زمانه به كام تو گشت و ديگر نياز به
بهانه جويي نيست . جهان را با قدرت شمشير اصلاح كردم و كسي جرات
نكرد كه از تو به بد ياد كند و زماني كه شاهي من فرارسيد ، بندها
جلويم قرار دادي و مرا به كشتن دادي . و حال كه به كام دلت رسيدي
جشن برپا كن . كه تاج به تو رسيد و تابوت نصيب من شد . روح من در
انتظار توست و چو به پيش من آيي خداوند داور ما خواهد بود .
آنگاه جان از تنش
رخت بست و پيكر بي جانش بر خاك تيره قرار گرفت .

زواره
به رستم گفت : آيا تو اين داستان قديمي را نشنيدي كه اگر بچه
شيري را بپروري وقتي دلير و قوي گردد سر بر خواهد كشيد . شاهي
همچون اسفنديار از پس روزگار بدست تو كشته شد و بدان كه هنگامي
كه بهمن تاج شاهي بر سر گذارد به كين خواهي پدرش خواهد آمد .
رستم بدو گفت : من
آن كار را مي كنم كه چشم خرد به نيكي ياد مي كند و اگر او بد كند
روزگار پاسخش را خواهد داد .

آوردن تابوت اسفنديار نزد گشتاسپ
اسفنديار را كفني
از زربفت كردند و در تابوتي آهنين گذاشته برروي آهن قير ريختن و
و روي آنرا با فرشي از ديباي چين پوشاندن و دو اسب تابوت او را
حمل مي كردند .
سپاه به ايران
برگشت و بهمن در زابل بماند . رستم او را به سراي خود برد و با
جان خودش او را پروراند .
از آنطرف كه خبر
به ايران رسيد بزرگان ايران بر شاه خشمگين شدند و بدو گفتند كه از
بهر حفظ تاج و تخت ، اسفنديار را به زابل فرستادي تا به كشتن دهي
. اين تاج و تخت بر تو شرم باد . آنگاه همه از بارگاه او رفتند .
مادرو دخترانش چو شنيدن همه لباس بر تن خود چاك زدند و پاي برهنه
براي ديدن اسفنديار رفتند .
چون بشوتن به نزد
شاه آمد گفت : از تو فر ايزدي دور شد كه پشت تو شكسته شد . از
بهر تخت و تاج پسر را بكشتن دادي . جهان پر از دشمنان است و اين
تاج و تخت براي تو نخواهد ماند . بعد رو به جاماسپ فالگير
كرد و گفت : آيا تو نمي توانستي سخن دروغ بگويي تا اينگونه كيان شاهي را بر هم
نريزي ؟ با گفتار تو بزرگي كشته شد، اي پير بيخرد تو
به شاه راه بد آموختي تو به شاه گفتي كه عمر اسفنديار بر دست رستم
است . بعد بشوتن تمام سخنان اسفنديار را در لحظه مرگ بر زبان راند و درخواست
اسفنديار از رستم براي ماندن بهمن در زابل را به گوش بزرگان
رساند .
بزرگان از ايوان
رفتند ، خواهران با گريه و زاري نزد پدر رفتند و از دلاوريهاي
اسفنديار براي پدرشان سخن گفتن و به او گفتند كه نه رستم و نه
زال ونه سيمرع او را نكشتند بلكه تو او را كشتي . آيا از ريش
سفيدت شرم نكردي كه از بهر تخت فرزند را به كشتن دادي ؟ پادشاهان
بسياري قبل از تو بودند كه شايسته تر از تو بودند وليكن هيچكدام
فرزندشان را به كشتن ندادند.
بشوتن آمد و
زنانرا از آن جايگاه دور كرد و بعد به كتايون چنين گفـت : كه چرا
خودت را اينگونه ناراحت مي كني كه او در بهشت جاي دارد .

بهمن در زابل ماند
و رستم از هيچ چيز در حق او كوتاهي نكرد وچون در گفتار و
كردار به كمال رسيد و كينه گشتاسپ به خاموشي گرويد ، رستم نامه اي
براي او نوشت و درود فرستاد و از فرزندش ياد كرد و گفت يزدان شاهد
است و بشوتن نيز آگاه است كه چه چيزها به اسفنديار گفتم تا دست
از كارزار بردارد و تمام كشور و گنج خويش را در اختيار او گذاشتم
. زمانه اينگونه بود كه دل ما پر از درد شود و گردش آسمان به كام
نگردد . اينك بهمن نزد منست كه در آموختن او هيچ كاستي نكردم
.چون پيمان كند شاه او را بپذيرد .
وقتي نامه بدست
شاه رسيد ، بشوتن آمد و شاهدت داد كه تمام سخنان رستم راست است .
بلافاصله شاه پاسخ نامه را داد . چون رستم پاسخ شاه را بديد
شادمان شد . هرآنچه از گنج داشت آنرا به بهمن سپرد و تا نيم راه
با او آمد و سپس او را نزد شاه فرستاد .
زماني كه گشتاسپ
بهمن را آنگونه ديد و او را روشن و پاك ديد و او را چند بار
بيازمود ، از آن پس نام او را اردشير نهاد
و زماني كه گشتاسپ
مرگ را در خود ديد ، بهمن را به شاهي برگزيد .
|