|
و به بشوتن گفت :
كسي را همراه او نمي بينم . اگر او تنهاست ، من نيز تنها مي روم
.
وقتي آن پير و
جوان بهم رسيدند ، رستم با آوايي بلند گفت : اي مرد نيكبخت
اينكار را مكن و از من با تجربه اين سخن را بپذير . اگر دلت جنگ
و خون ريختن و سختي مي خواهد بگو تا سواران زابلي را به ميدان
بياورم و تو نيز سوارانت را به ميدان بفرست تا در اينجا نبرد
كنند .
اسفنديار گفت : اي
فريبكار كه مرا با تندي به رزمگاه طلبيدي ، حال كه از ديدن من
روزگار را بر خودت تنگ مي بيني اينگونه سخن مي گويي . براي من
جنگ بين زابليان و ايرانيان چه سودي دارد . ما كه نمي خواهيم
مردم را به كشتن بدهيم تا تاج پادشاهي بر سر بگذاريم .
تو اگر يار و
ياوري احتياح داري بياور ، كه مرا نيازي به يار نيست كه يزدان
ياور من است . بدون سپاه نبرد خواهيم كرد تا ببينيم اسب اسفنديار
بدون سوارش برخوهد گشت يا اسب رستم نامجوي بدون صاحبش بازخواهد
گشت .
آن دو پيمان بستند
كه در بين جنگ كسي به فرياد آنها نرسد و تنها نبرد كنند .
جنگ با نيزه ها
آغاز گشت ولي بزودي شكستند ، بر شمشيرها دست بردند وليكن آنها نيز
تاب نياوردند و تيغ ها شكسته شدند به گرز روي آوردند ولي آن نيز
كاري نكرد . دو جنگاور آشفته و پر از خشم بودند و بدنهايشان
كوفته بود

وقتي جنگ بين آن
دو دلاور طولاني شد و رستم برنگشت ، زواره لشكرش را از رود عبور
داد و به سوي لشكر ايرانيان آمد و از آنها سراغ رستم را بگرفت و
بعد زاوره شروع به دشنام كرد و سخنان نامربوطي به زبان راند .
نوش آذر پسر اسفنديار كه سوار و جنگاوري نامدار بود
، از اين سخنان آشفته شد به او گفت اگر چه اسفنديار به ما دستور
نداد كه با شما جنگ كنيم و و اينكار سرپيچي از فرمان اوست
ولي اگر جنگ را آغاز كنيد پيكار جنگاوران ايران را خواهيد ديد
زواره به عقب
برگشت و جنگ آغاز شد و تعدادي زياد از ايرانيان كشته شدند . نوش
آذر بر اسب سوار شد و با شمشير جلو آمد و به جنگ پرداخت ، زواره
نيز به جلو آمد و با نيزه اي نوش آذر را به خاك و خون كشيد .
هنگامي كه نوش آذر كشته شد ، برادرش مهرنوش با دلي پر از درد به
ميان سپاه رفت و از آنطرف فرامرز ، يكي از سرداران رستم با او گلاويز
شد وليكن او نيز به دست فرامرز كشته شد .

بهمن كه كشته شدن
برادرانش را ديد نزد اسفنديار رفت ، آنجايي كه آن دو در نبرد
بودند . به اسفنديار گفت : اي مرد دلاور سپاهي از زابل به جنگ آمد و
دو پسرت نوش آذر و مهرنوش را به خاك و خون كشيدند .
اسفنديار دلش پر
از خشم شد و با خشم به رستم گفت : آيا پيمان شما اينگونه است .
آيا از خدا شرم نداري و نمي ترسي كه چگونه بايد نزد پروردگار
جوابگو باشي . آيا مي داني كه مرداني كه عهد و پيمانشان را مي
شكنند در همه جا سرزنش خواهند شد .
رستم با شنيدن اين
سخنان غمگين گشت و به يزدان پاك سوگند خورد كه او دستور نبرد
نداده است . و هر كسي كه اين كار را كرد حتي اگر بردارانم باشد
دست بسته به شاه تحويل مي دهم .
اسفنديار گفت : تو
براي خودت چاره اي انديشه كن كه زمانت بسر آمده . كاري خواهم كرد كه ديگر
هيچ بنده اي به خودش اجازه ندهد اينگونه نافرماني كند . اگر زنده
بماني كه كه بي درنگ تو را در بند نزد شاه خواهم برد و اگر كشته
شوي به حساب خونخواهي دو فرزند عزيزم بگذار.
اسفنديار تير در
كمان بگذاشت و آنرا كشيد آنچنان بر هم تير انداختند كه آسمان
سياه شد .
تن رستم از آنهمه
تيره به درد آمد و خون از تمام زخم ها سرازير بود ولي
تيرهايي كه رستم بر اسفنديار انداخته بود هيچ تاثيري روي
اسفنديار نگذاشت بود . رستم شگفت زده شده بود گوئي كه هيچ تيري
بر اسفنديار تاثير ندارد .

تن رخش پر از تير
بود ، رستم چاره اي انديشيد ، از رخش پياده شد و از كوه بالا رفت
. رخش نيز به سوي خانه روان شد . خون فرواني از رستم مي رفت و
سست و لرزان گشته بود .
زمانيكه اسفنديار
، رستم را در آن حال ديد به او گفت : چرا به بالاي كوه فرار كردي
؟
، آن همه مردي و زورت كجاست ؟، چرا آن شير جنگي همانند روباه شده
است ؟ آيا تو هماني كه ديو ها از تو فرار مي كردند ؟ تا چه مدت مي
خواهي آن بالا بماني ؟ ، سلاحت را كنار بگذار و از كارت پشيمان
شو و بند بر دستانت را قبول كن ، مطمئن باش كه آسيبي به تو
نخواهم رساند .
رستم فكر كرد كه
جنگ با او فايده اي ندارد كه هيج تيري در او كارساز نيست ، بدو
گفت : هم اكنون شب تيره فرا رسيده و ديگر زمان نبرد نيست .
به لشكرت برگرد ، من نيز به سرايم مي روم و بر زخمهايم مرهم مي
گذارم و فردا اگر مرا بزمين آوردي هرچه گويي اطاعت خواهم كرد .
اسفنديار گفت : تو
مرد با تجربه اي هستي و حيله هاي فراواني مي شناسي ، نمي خواهي
كه اين وضع زار تو را بينم . امشب به تو امان مي دهم ولي سخن مرا
بپذير كه از اين پس با هم حرفي براي گفتن نخواهيم داشت . سپس اسفنديار رفت .
از آنطرف كه زواره
رخش را بدون صاحبش ديد ، پريشان همچون باد خود را به ميدان نبرد
رساند . وقتي تن آن مرد جنگي را آنگونه زار ديد جهان پيش چشمش
سياه شد . رستم به او گفت : به نزد دستان برو و ببين چاره كار
چيست . و چاره اي براي اسبم رخش بكنيد .

از آنطرف اسفنديار
به مقر خود برگشت و دو فرزند خود را بي جان ديد . پس به بشوتن
گفت : بر كشتگان گريه مكن كه حتي در ريختن خون قاتلان نيز هيچ
سودي نمي بينم . آنها را در تابوتي زرين نزد شاه فرستاد و
براي شاه پيامي اينگونه فرستاد : آنچه فرمان دادي به نتيجه
رسيد همان كه از رستم خواستي كه بر تو بندگي كند . به حرف جاماسپ
گوش مده كه اينها تابوت نوش آذر و مهرنوش است . و اسفنديار پوستي
چو چرم گاو دارد و هيچ سلاحي بر او كارساز نيست . ندانم كه بازي
روزگار چگونه است كه تو در ناز بر تخت نشيني و من اينچين در سوز
و گداز باشم .ولي بدان كه اين تخت و تاج هميشگي نخواهد بود .
اسفنديار خسته و
با دلي پر اندوه بر تختش نشست و به بشوتن گفت : چون با آن مرد هم
پنجه شدم و آن زور بازو را ديدم به يزدان پناه بردم كه هر اميد و
ترسي از اوست و به دست او بود كه حوادث اينگونه رقم خورد .
آنچنان تن رستم از تير به خاك و خون كشيده شد و با تني سراسر از
تير از رود گذشت كه فكر مي كنم وقتي به سرايش برسد ديگر چشم از
دنيا خواهد بست .
|