خانه  قصه نوجوان
 
 

اسفنديار _ صفحه  3 


اولين ديدار اسفنديار با رستم

بعد از شنيدن حرفهاي بهمن ، اسفنديار دستور داد تا اسب سياه را زين كنند و همراه صد سوار تا لب رود هيرمند آمد .

ناگهان با صدايي برگشت و سواري ديد كه به سوي آنها مي آيد . رستم را شناخت .

وقتي رستم از رود گذشت و پا بر خشكي گذاشت  بر اسفنديار درود فرستاد . و ادامه داد خدا را شكر كه سلامت به اين جا رسيده ايد  هميشه بخت با تو يار باشد و بد انديشان از تو دور باشند .

چون اسفنديار اين خوش آمد را شنيد او را در بغل گرفت و گفت :خدا را سپاس مي گويم  كه تو را شاد و خرم مي بينم .

 

رستم بدو گفت : اي نامدار به سرا و خانه من بيا تا جان من از وجود شما روشن گردد ، هرچند آنچه كه داريم درخور شما نيست ولي تمام تلاشمان را خواهي كرد .

 اسفنديار گفت : هرچند كه پذيرفتن دعوت  پهلواني مانند تو براي من عزيز است ولي نمي توانم از فرمان شاه سرپيچي كنم كه اجازه نداريم كه در زابل بمانيم . تو نيز فرمان شاه را بپذير و بند بر پاي كن كه عمل كردن به دستور شاه ننگ نيست . و از فرمان او سرپيچي نكن .

 

اگر همراه من بيايي ،  سوگند مي خورم كه به تو آسيبي نرساند و آنگاه كه من تاج بر سر گذارم ، تو را با شكوه فراوان به زابلستان برخواهم گرداند .

رستم كه خشمگين شد گفت : آمدم تا دل را با ديدار و گفتار تو شاد كنم و تو را بسوي خان خود دعوت كنم و بر فرمان تو گردن نهم . اما اين سخن تو خيلي برايم مايه ننگ  است و كسي مرا زنده در بند نخواهد ديد و اگر بند ، بند بدنم از هم جدا شود از اين ننگ بهتر است.

اسفنديار گفت : اي پهلوان تمام سخنانت درست است وليكن قبول كن كه اگر كنون مهمان تو شوم و تو از فرمان شاه سرپيچي كني، روز روشن بر من تيره شود و چگونه من حق نان و نمك تو را فراموش كنم و با تو بجنگم و گر از فرمان شاه سر بپيچم بدان كه روزگارم سيه خواهد بود . اي پهلوان اينگونه برآشفته نشو ،به خيمه گاه بيا و امشب را مهمان ما باش و بهتر است كه بخاطر فرداي نامشخص امروزمان را خراب نكنيم .

رستم گفت : يك هفته در شكارگاه بودم بخانه مي روم و جامه ام را عوض مي كنم و چون سفره خويش را گستردي كسي را دنبال من بفرست. رستم سوار بر رخش شد و با دلي خسته نزد زال برگشت . و آنچه از اسفنديار ديد براي زال تعريف كرد .

 

 

دعوت از رستم به مهماني 

از طرفي اسفنديار انديشه اش از افكار مختلف پر شد و بشوتن كه مشاور اسفنديار بود به سراي او مي آيد و مي گويد : كه اي نامدار، من سخنانتان را شنيدم ، مردانگي در سخن رستم پيدا است و او بند را نمي پذيرد . تو ميداني كه  اين دستور شاه از براي چيست . پس جان عزيزت را بيهوده بخطر نيانداز .

وليكن اسفنديار نمي توانست از فرمان پدر سرپيچي كند

و اينقدر در اين انديشه بود كه سفره گسترده شد ولي او كسي را بدنبال رستم نفرستاد ..

رستم در خانه اش بود و چون از وقت خوردن گذشت و كسي به دنبال او نيامد ، بيشتر دلگير شد . دستور داد تا رخش را زين كنند تا نزد اسفنديار برود و بگويد : آيا تو مرا دست كم گرفته اي ؟

از هيرمند گذشت و نزد اسفنديار رسيد ، گفت : اي پهلوان عهد و پيمان تو اينگونه است همانا خود را بزرگ مي داني و از نشستن با ما ننگ داري . اما بدان كه من رستم هستم ، نگهدار شاهان و ايران من هستم  . و بدان كه پهلوانان زيادي تا مرا بديده اند قبل از جنگ فرار كردند و حتي خاقان چين بدست من از پاي در آمدند .و از پهلواني خود سخن گفت .

 

 

اسفنديار كه رستم را خشمگين ديد سعي كرد خشم او را بكاهد و گفت : اگر من كسي را نفرستادم مي خواستم تو  خستگي از تن بدر كني و مي خواستم بامداد براي پوزش خودم نزد تو بيايم . به ديدار تو شاد مي شوم و اكنون كه خودت را به رنج انداختي و از سرايت به دشت آمدي ، بيا در كنار ما بنشين . سپس رستم را بر دست چپ خود نشاند . اما رستم گفت : كه اين جايگاه شايسته من نيست و جايي مي نشينم كه خودم مي خواهم . و با خشم با شاه زاده  گفت : بيا و هنرم را ببين كه از نژاد سام هستم .آيا در نزد تو  جائي سزاور من نيست . و بعد از آن پس شاه دستور داد كه تختي زرين بياوردند و او بر اين صندلي زرين نشست .

سپس اسفنديار بدو اينطور گفت : كه از بزرگان شنيدم كه تو فرزند زالي همون فرزندي كه وقتي با موي سپيد زاده شد دل سام از ديدنش آشفته شد و او را در كوه رها كردند و اگر سيمرغ مهر زال بر دل نمي گرفت از او چيزي نمي ماند و سام نداشتن فرزند را بر داشتن چنين فرزندي پذيرفت . و اگر سيمرغ نبود هم اكنون نامي از زال و رستم نبود .

رستم چون اين درشتي از اسفنديار بديد خشمگين شد شروع به يادآوري نيكان خود كرد و از دلاوريهاي آنان گفت و از مادرش كه دختر مهراب بود و نياكان او نيز شاهان بودندو نسل پنجم آنها ضحاك بود و به اسفنديار گفت :تو چه نژادي از اين نامورتر مي شناسي ؟

چون اسفنديار اين سخنان را شنيد خنديد و گفت : حالا از كارهايي كه من كرده ام ، بشنو .  بعد از جنگ و پهلوانيهاي خودش گفت كه چگونه زمين را از وجود بت پرستان پاك كرد و از نژادش گفت كه گشتاسپ پسر لهراسب ، پسر اورند ، كه او نيز از نژاد كيقباد و اگر همينطور ادامه دهي تا فريدون شاه مي رسد . و بعد سخن از نيكان و نژاد مادرش گفت . سپس سخن از هفتخوانش گفت كه چطور با پيروزي به ايران آمد .

 

 

رستم بدو گفت : از اين نامدار پير اين سخن را بشنو كه اگر من به مازندران نمي رفتم و اگر شجاعت من در نبردهاي مختلف نبود ، كيخسرويي زاده نمي شد كه از او لهراسبي و گشتاسبي باشد . و حالا براي چه  به تاج و تخت لهراسبي مي نازي . تو پهلوان تازه به دوران رسيده اي و مي خواهي با در خواستت مرا خوار كني .

 

اسفنديار خنديد و بدو گفت : تو امروز اينها را بگو ولي فردا كه روز رزم است ، تو را از اسب بر زمين مي اندازم و دو دستت را بسته و نزد شاه مي برم . به او مي گويم كه از تو اشتباهي نديدم و از او مي خواهم كه تو را از اين غم رها كند و بعد گنج فراوان بدست خواهي آورد .

رستم از حرفهاي اسفنديار بخنديد و گفت : چون فردا وقت نبرد رسيد تو را بلند كرده و نزد زال مي برم و تو را بر برترين جايگاه مي نشانم و هر آنچه موجب شاديت شود فراهم مي كنم . نياز سپاهت را برطرف كرده و بعد هم پاي تو نزد شاه آيم و بر گشتاسپ سپاس مي فرستم  و تاج شاهي را در اختيارات مي گذارم و باز هم براي براي ايرانيان خدمت كنم همانطور كه تا حال كرده ام .

اسفنديار گفت : از پيكار بسيار سخن گفتيم و حال شكم گرسنه است ، دستور داد سفره اي گستراندن . وقتي سفره گسترده شد ، رستم شروع به خوردن كرد و اسفنديار از خوردن او در شگفت ماند . چون زمان رفتن شد ، اسفنديار به او گفت : هر چه خوردي نوش وجودت باشد .

رستم از او تشكر كرد و گفت : اگر اين كينه را از دلت بيرون مي كردي و به سراي ما مي آمدي به تمام آنچه كه گفتم عمل مي كردم .

اسفنديار گفت : تو فردا مرا در ميدان نبرد خواهي ديد ، بهتر است كه تن خود را رنجه نكني .بهتر است هر آنچه به تو گفتم بپذيري و به دستور شاه با بند تو را نزد او برم .

دل رستم از اين حرفها غمگين شد زيرا مي دانست هر دو كار چه پذيرفتن بند و چه شكست اسفنديار براي او بدنامي خواهد داشت .

 

 

پند دادن زال

وقتي رستم به سراي خودش برگشت به دوستانش نگاه كرد و به برادرش زواره گفت تا لباس جنگي او را آماده كند . و زواره لباس و سلاح او را از مخفيگاه بيرون آورد و آماده كرد .

وقتي رستم لباس جنگش را پيش روي خود ديد ،  با اندوه گفت : اي جوشني كه روزگاري را آسوده گذراندي ، دوباره وقت رزم و جنگ فرارسيده  و بايد وظيفه ات را درست انجام دهي و در چنين جنگي  بايد ببينيم كه فردا اسفنديار چه خواهد كرد .

 

زال ( دستان ) چون اين حرفها را از رستم شنيد ،  آن مرد كهنسال را نگران كرد . به فرزندش گفت : تا حالا هميشه با دلي پاك به نبرد رفته اي و از فرمان شاهان تو رنج بسيار كشيده اي ، مي ترسم كه اقبال تو به آخر رسيده باشد و همه نسل من از بين بروند ، اگر بدست جواني همچون اسفنديار كشته شوي ديگر نام و نشاني از زابلستان نخواهد ماند و اگر از تو به او آسيبي برسد باز هم بد نام خواهي بود و هر كسي داستاني مي سازد و نام تو را بد خواهند كرد ، كه رستم شهريار ايران را كشته است . از اين شهريار جوان دوري كن .يا بندگي او را بپذير يا از اينجا دور شو .

 

رستم به پدر پيرش گفت : سالهاي زيادي با جوانمردي زندگي كرده ام و خوب و بدهاي بسياري را تجربه كرده ام . اگر من از اينجا بروم مطمئن باش كه در اينجا ديگر چيزي باقي نخواه ماند . من از او بسيار خواهش كردم ولي او سخنان مرا نپذيرفت و تجربه مرا قبول نكرد . اگرفردا لباس رزم بپوش نگران جان او نباش ، كه به او آسيبي نخواهم رساند . او را به بند خواهم آورد و او را چند روزي مهمان خواهم كرد  و بعد بهمراهش نزد گشتاسپ خواهم رفت و بعد كه او پادشاه شد كمر بر خدمت او خواهم بست .

زال از گفته هاي پسرش خنديد و گفت : اي پسر آنچه كه تو مي گويي انتهايش مشخص نيست و اين حرفها خام است و تو نمي داني كه چه پيش خواهد آمد ، هم رزم تو اسفنديار است كه خود پهلواني به نام است . و معلوم نيست كه حوادث چگونه اتفاق مي افتد .

من آنچه كه به نظرم رسيد به تو گفتم و حالا خودت بايد تصميم بگيري .

 

 

 

 

 

 

صفحه 1 _ 2 _ 3 _ 4 _ 5

 

 

صفحه اصلي سايت كودكان  >  قصه   > كتابخانه نوجوان >  قصه اسفنديار

 

 

كتابخانه نوجوان

     طراحي صفحات توسط سايت كودكان دات او آر جي  ، هر نوع كپي برداري پيگرد قانوني دارد