|
رستم بدو گفت : اي
نامدار به سرا و خانه من بيا تا جان من از وجود شما روشن گردد ،
هرچند آنچه كه داريم درخور شما نيست ولي تمام تلاشمان را خواهي
كرد .
اسفنديار
گفت : هرچند كه پذيرفتن دعوت پهلواني مانند تو براي من عزيز
است ولي نمي توانم از فرمان شاه سرپيچي كنم كه اجازه نداريم كه
در زابل بمانيم . تو نيز فرمان شاه را بپذير و بند بر پاي كن كه
عمل كردن به دستور شاه ننگ نيست . و از فرمان او سرپيچي نكن .
اگر همراه من
بيايي ، سوگند مي خورم كه به تو آسيبي نرساند و آنگاه كه
من تاج بر سر گذارم ، تو را با شكوه فراوان به زابلستان برخواهم
گرداند .
رستم كه خشمگين شد
گفت : آمدم تا دل را با ديدار و گفتار تو شاد كنم و تو را بسوي
خان خود دعوت كنم و بر فرمان تو گردن نهم . اما اين سخن تو خيلي
برايم مايه ننگ است و كسي مرا زنده در بند نخواهد ديد و
اگر بند ، بند بدنم از هم جدا شود از اين ننگ بهتر است.
اسفنديار گفت :
اي پهلوان تمام سخنانت درست است وليكن قبول كن كه اگر كنون
مهمان تو شوم و تو از فرمان شاه سرپيچي كني، روز روشن بر من تيره
شود و چگونه من حق نان و نمك تو را فراموش كنم و با تو بجنگم و
گر از فرمان شاه سر بپيچم بدان كه روزگارم سيه خواهد بود . اي
پهلوان اينگونه برآشفته نشو ،به خيمه گاه بيا و امشب را مهمان ما
باش و بهتر است كه بخاطر فرداي نامشخص امروزمان را خراب نكنيم .
رستم گفت : يك
هفته در شكارگاه بودم بخانه مي روم و جامه ام را عوض مي كنم و
چون سفره خويش را گستردي كسي را دنبال من بفرست. رستم سوار بر رخش شد
و با دلي خسته نزد زال برگشت . و آنچه از اسفنديار ديد براي زال
تعريف كرد .

دعوت از رستم به مهماني
از طرفي اسفنديار
انديشه اش از افكار مختلف پر شد و بشوتن كه مشاور اسفنديار بود
به سراي او مي آيد و مي گويد : كه اي نامدار، من سخنانتان
را شنيدم ، مردانگي در سخن رستم پيدا است و او بند را نمي پذيرد
. تو ميداني كه اين دستور شاه از براي چيست . پس جان عزيزت
را بيهوده بخطر نيانداز .
وليكن اسفنديار
نمي توانست از فرمان پدر سرپيچي كند
و اينقدر در اين
انديشه بود كه سفره گسترده شد ولي او كسي را بدنبال رستم نفرستاد
..
رستم در خانه اش
بود و چون از وقت خوردن گذشت و كسي به دنبال او نيامد ، بيشتر
دلگير شد . دستور داد تا رخش را زين كنند تا نزد اسفنديار
برود و بگويد : آيا تو مرا دست كم گرفته اي ؟
از هيرمند گذشت و
نزد اسفنديار رسيد ، گفت : اي پهلوان عهد و پيمان تو اينگونه است
همانا خود را بزرگ مي داني و از نشستن با ما ننگ داري . اما بدان
كه من رستم هستم ، نگهدار شاهان و ايران من هستم . و بدان
كه پهلوانان زيادي تا مرا بديده اند قبل از جنگ فرار كردند و حتي
خاقان چين بدست من از پاي در آمدند .و از پهلواني خود سخن گفت .

اسفنديار كه رستم
را خشمگين ديد سعي كرد خشم او را بكاهد و گفت : اگر من كسي را
نفرستادم مي خواستم تو خستگي از تن بدر كني و مي خواستم
بامداد براي پوزش خودم نزد تو بيايم . به ديدار تو شاد مي شوم و
اكنون كه خودت را به رنج انداختي و از سرايت به دشت آمدي ، بيا
در كنار ما بنشين . سپس رستم را بر دست چپ خود نشاند . اما رستم گفت :
كه اين جايگاه شايسته من نيست و جايي مي نشينم كه خودم مي خواهم . و با خشم
با شاه زاده گفت : بيا و هنرم را ببين كه از نژاد سام هستم
.آيا در نزد تو جائي سزاور من نيست . و بعد از آن پس شاه
دستور داد كه تختي زرين بياوردند و او بر اين صندلي زرين نشست .
سپس اسفنديار بدو
اينطور گفت : كه از بزرگان شنيدم كه تو فرزند زالي همون فرزندي
كه وقتي با موي سپيد زاده شد دل سام از ديدنش آشفته شد و او را
در كوه رها كردند و اگر سيمرغ مهر زال بر دل نمي گرفت از او چيزي
نمي ماند و سام نداشتن فرزند را بر داشتن چنين فرزندي پذيرفت . و
اگر سيمرغ نبود هم اكنون نامي از زال و رستم نبود .
رستم چون اين
درشتي از اسفنديار بديد خشمگين شد شروع به يادآوري نيكان خود كرد
و از دلاوريهاي آنان گفت و از مادرش كه دختر مهراب بود و نياكان
او نيز شاهان بودندو نسل پنجم آنها ضحاك بود و به اسفنديار گفت :تو چه نژادي از
اين نامورتر مي شناسي ؟
چون اسفنديار اين
سخنان را شنيد خنديد و گفت : حالا از كارهايي كه من كرده ام ،
بشنو . بعد از جنگ و پهلوانيهاي خودش گفت كه چگونه
زمين را از وجود بت پرستان پاك كرد و از نژادش گفت كه گشتاسپ پسر
لهراسب ، پسر اورند ، كه او نيز از نژاد كيقباد و اگر همينطور
ادامه دهي تا فريدون شاه مي رسد . و بعد سخن از نيكان و نژاد
مادرش گفت . سپس سخن از هفتخوانش گفت كه چطور با پيروزي به ايران
آمد .

رستم بدو گفت : از
اين نامدار پير اين سخن را بشنو كه اگر من به مازندران نمي رفتم
و اگر شجاعت من در نبردهاي مختلف نبود ، كيخسرويي زاده نمي شد كه
از او لهراسبي و گشتاسبي باشد . و حالا براي چه به تاج و
تخت لهراسبي مي نازي . تو پهلوان تازه به دوران رسيده اي و مي
خواهي با در خواستت مرا خوار كني .
اسفنديار خنديد و
بدو گفت : تو امروز اينها را بگو ولي فردا كه روز رزم است ، تو
را از اسب بر زمين مي اندازم و دو دستت را بسته و نزد شاه مي برم
. به او مي گويم كه از تو اشتباهي نديدم و از او مي خواهم كه تو
را از اين غم رها كند و بعد گنج فراوان بدست خواهي آورد .
رستم از حرفهاي
اسفنديار بخنديد و گفت : چون فردا وقت نبرد رسيد تو را بلند كرده
و نزد زال مي برم و تو را بر برترين جايگاه مي نشانم و هر آنچه
موجب شاديت شود فراهم مي كنم . نياز سپاهت را برطرف كرده و بعد
هم پاي تو نزد شاه آيم و بر گشتاسپ سپاس مي فرستم و تاج
شاهي را در اختيارات مي گذارم و باز هم براي براي ايرانيان خدمت
كنم همانطور كه تا حال كرده ام .
اسفنديار گفت : از
پيكار بسيار سخن گفتيم و حال شكم گرسنه است ، دستور داد سفره اي
گستراندن . وقتي سفره گسترده شد ، رستم شروع به خوردن كرد و
اسفنديار از خوردن او در شگفت ماند . چون زمان رفتن شد ،
اسفنديار به او گفت : هر چه خوردي نوش وجودت باشد .
رستم از او تشكر
كرد و گفت : اگر اين كينه را از دلت بيرون مي كردي و به سراي ما
مي آمدي به تمام آنچه كه گفتم عمل مي كردم .
اسفنديار گفت : تو
فردا مرا در ميدان نبرد خواهي ديد ، بهتر است كه تن خود را رنجه
نكني .بهتر است هر آنچه به تو گفتم بپذيري و به دستور شاه با بند
تو را نزد او برم .
دل رستم از اين
حرفها غمگين شد زيرا مي دانست هر دو كار چه پذيرفتن بند و چه
شكست اسفنديار براي او بدنامي خواهد داشت .

پند دادن زال
وقتي رستم به سراي
خودش برگشت به دوستانش نگاه كرد و به برادرش زواره گفت تا لباس
جنگي او را آماده كند . و زواره لباس و سلاح او را از مخفيگاه
بيرون آورد و آماده كرد .
وقتي رستم لباس
جنگش را پيش روي خود ديد ، با اندوه گفت : اي جوشني كه
روزگاري را آسوده گذراندي ، دوباره وقت رزم و جنگ فرارسيده
و بايد وظيفه ات را درست انجام دهي و در چنين جنگي بايد
ببينيم كه فردا اسفنديار چه خواهد كرد .
زال ( دستان ) چون
اين حرفها را از رستم شنيد ، آن مرد كهنسال را نگران كرد .
به فرزندش گفت : تا حالا هميشه با دلي پاك به نبرد رفته اي و از
فرمان شاهان تو رنج بسيار كشيده اي ، مي ترسم كه اقبال تو به آخر
رسيده باشد و همه نسل من از بين بروند ، اگر بدست جواني همچون
اسفنديار كشته شوي ديگر نام و نشاني از زابلستان نخواهد ماند و
اگر از تو به او آسيبي برسد باز هم بد نام خواهي بود و هر كسي
داستاني مي سازد و نام تو را بد خواهند كرد ، كه رستم شهريار
ايران را كشته است . از اين شهريار جوان دوري كن .يا بندگي او را
بپذير يا از اينجا دور شو .

رستم به پدر پيرش
گفت : سالهاي زيادي با جوانمردي زندگي كرده ام و خوب و بدهاي
بسياري را تجربه كرده ام . اگر من از اينجا بروم مطمئن باش كه در
اينجا ديگر چيزي باقي نخواه ماند . من از او بسيار خواهش كردم
ولي او سخنان مرا نپذيرفت و تجربه مرا قبول نكرد . اگرفردا
لباس رزم بپوش نگران جان او نباش ، كه به او آسيبي نخواهم رساند
. او را به بند خواهم آورد و او را چند روزي مهمان خواهم كرد
و بعد بهمراهش نزد گشتاسپ خواهم رفت و بعد كه او پادشاه شد كمر
بر خدمت او خواهم بست .
زال از گفته هاي
پسرش خنديد و گفت : اي پسر آنچه كه تو مي گويي انتهايش مشخص نيست
و اين حرفها خام است و تو نمي داني كه چه پيش خواهد آمد ، هم رزم
تو اسفنديار است كه خود پهلواني به نام است . و معلوم نيست كه
حوادث چگونه اتفاق مي افتد .
من آنچه كه به
نظرم رسيد به تو گفتم و حالا خودت بايد تصميم بگيري .
|