|
هنگام بانك خروس ،
سپاه اسفنديار حركت كرد تا به يك دو راهي رسيدند . كه يك راه به
گنبدان مي رفت و راه ديگر به سوي كابل بود .
يكي از شتراني كه
در جلوي سپاه بود به خاك افتاد و شتربان هر چه چوب زد نتوانست او
را بلند كند . اسفنديار فكر كرد كه اين نشانه شومي است . دستور
داد كه سر شتر را بريدند تا با ريختن خون آن حيوان بلا دور گردد .
از آنجا
به هيرمند آمدند ، چادرها را برپا كردند . اسفنديار به
يارانش گفت : شاه دستور داده است كه رستم را به بند بكشم و هر كاري
را براي خوار كردن او مي توانم انجام دهم . اما من راه ديگري
را پيشنهاد مي كنم چون همه مي دانيم رستم پهلوان بزرگي است
و همه شهرهاي ايران با شجاعت هاي اوست كه برپاست . فردي خردمند
را بايد نزد او بفرستيم كه بتواند رستم را راضي كند تا بند
را بپذيرد كه اگر او در سر انديشه بد نداشته باشد من بجز
نيكويي با او نخواهم كرد .

سرداران پذيرفتند
. و اسفنديار فرزندش بهمن را نزد خود فراخواند و برايش اسبي سياه
زين كردند و لباسي از ديباي چين بر تن و تاجي بر سر او نهاد
تا همه بدانند كه او از نژاد خسرو است .
به بهمن گفت :
بسوي رستم برو و درود و سلام ما را به او برسان و به او بگو هر
كسي كه در اين جهان عزيز گردد ، بايد كه سپاس يزدان كند و بايد
از حرص بپرهيزد و چو از اين بد خويي ها دور ي كند جهان
بر كام او گردد . و همه دانايان مي دانند كه بد و نيك مي گذرد و
سرانجام همه خاك است و روان ما بسوي پرودگار پاك خواهد رفت . كه
ساليان درازي را پشت سر گذراندي و سرد و گرم را چشيده اي ، اما
به نيروي خود مغرور مشو ، كه آنچه از گوهر و گنج داري همه از
پدران و نياكان من است .و چون گشتاسب پادشاه گشت ، به بارگاه او
نرفتي و كسي را بعنوان شهريار نپذيرفتي و حتي يك
نامه ننوشته اي و از بندگي خودت به او نگفته اي . و او پادشاهي
است كه وقتي ارجاسب به جنگ او آمد ، كسي نتوانست لشكربان او را
بشمارد و دشتي را گورستان دشمنانش كرد بطوريكه جايي روي زمين
ديده نمي شد . از خاور تا باختر همه سر بفرمان او هستند . اين
حرفها را از اين رو زدم كه بداني كه او از تو آزرده است كه بندگي
خود را بجا نيامدي و به بارگاه او نرفتي . كنون من به فرمان او
آمدم تا تو را نزد او برم . از خشم او بپرهيز و اگر بياي و
با او عهد ببندي . من شاه را منصرف مي كنم و اين تيرگي رابطه را
روشن خواهم كرد .

بهمن سخنان پدر را
شنيد و سوار بر اسب از رود هيرمند گذشت . ديده بان او را ديد و
فرياد كشيد كه سواري با لباس بزرگان از هيرمند گذشت و به اين سو
مي آيد .
زال ( پدر رستم ) سوار بر اسب
شد و به سوي او رفت . بهمن زال را ديد و نمي دانست كه او زال
است و چون نزديكتر شد پرسيد : اي مرد دهقان رستم كجاست ؟ زيرا
اسفنديار به زابل آمده است و در كنار هيرمند خيمه برافراشته و بايد
پيامي را به رستم برسانم .
زال به او گفت :
اي بزرگوار از اسب پياده شو و كمي استراحت كن چون رستم و
سپاه او در شكارگاه مي باشند . بهمن نپذيرفت و گفت كه بايد پيامش
را زودتر برساند و نمي تواند در رساندن پيام سستي كند .
زال نام و نشان او
را پرسيد . فرستاده گفت : من بهمن ، پسر جهاندار روئين تن،
اسفنديار هستم .
زال فردي را با او
همراه كرد تا او را به شكارگاه ببرد و مرد شكارگاه را به
او نشان داد و برگشت .
بهمن از بالاي كوه،
شكارگاه را ديد و رستم را به راحتي شناخت وقتي بهمن عظمت رستم
را ديد ، ترسيد و فكر كرد كه اسفنديار توان مبارزه با او را
نخواهد داشت و بهتر است با يك سنگ او را از بين ببرم و رودابه و
زال را در غم او بنشانم .
با اين فكر سنگي
از آن كوه خارا كند و به طرف رستم نشانه گرفت . زواره كه صداي
پرتاب سنگ را شنيد بر پهلوان بانگ زد . اما رستم خنديد و تكان
نخورد ، تا اينكه سنگ نزديك شد و او با پا سنگ را به كناري
انداخت .
بهمن وقتي اين بزرگي
را از او ديد از كار خود پشيمان شد . پيش خودش گفت اگر اسفنديار
با چنين پهلواني كارزار كند كشته خواهد شد و بهتر است كه با او
مدارا كند .بهمن از كوه پايين مي آيد تا نزديك شكارگاه مي رسد .

رستم از موبد پرسيد
: او كيست ؟
به گمانم كه از طرف گشتاسپ آمده است .
بهمن از اسب پياده
مي شود . رستم از او نام و نشانش را پرسيد . پسر جواب داد : من
بهمن ، پسر
اسفنديار هستم . پهلوان او را در آغوش گرفت و از تاخير در
خوش آمد عذر خواهي كرد .
و هر دو نشستند
سپس بهمن بر او سلام و درود فرستاد و پيام اسفنديار را به او
رساند . رستم سفره اي را از گورخران شكار شده جلوي روي او گستراند
.
رستم سخنان بهمن
را شنيد و ذهنش پر از افكار مختلف شد . به بهمن گفت : پيامت را
شنيدم و از ديدار تو دلم شاد شد پاسخ من به اسفنديار اين است :
هر انكس كه مانند تو خردمند است و داراي بزرگي و نامي بلند باشد
و نزد بزرگان عزيز باشد به عاقبت كار بنگرد و نبايد سرش را از
بديها پر كند . از ديدارت خوشحال خواهم شد . بدون سپاه به پيش تو
مي آيم و آنچه را شاه فرمود از تو مي شنوم . و اكنون اي تهمتن به
كارهاي من نگاه كن و آنهمه رنجها كه من كشيده ام و حالا پاداش
اين همه رنج ، به بند كشيدن من است ، از من گناهي سر نزده
است و چنين رفتاري شايسته نيست . تو راه مرا با جنگ نبند ،
كه من در جنگ كارآزموده ام و تا حالا كسي بر پاي من بند و زنجير
نديده است . اگر با سپاهت به نزد ما بيايي ، اسباب آسايش مردان و
اسبانتان را فراهم مي كنم و زمانيكه بخواهي به نزد شاه برگردي ،
تمام گنجهايم را به تقديم مي كنم و همراهتان به نزد شاه خواهم
آمد و از او دلجويي خواهم كرد و خواهم پرسيد كه چرا بايد به بند
كشيده شوم ولي قبل از آن بند نمي پذيرم .
بهمن وقتي از رستم
اين پيام را شنيد به سمت سپاهش براه افتاد . وقتي بهمن پيش پدر
رسيد ، اسفنديار گفت ، هر چه از پهلوان شنيدي برايمان بگو . او
سلام رستم را به اسفنديار رساند و آنچه شنيده بود برايش نقل كرد
|