خانه  
        

قصه نوجوان ـ‌  پسر ببر  ـ صفحه سوم 

 

با اين وجود ببر قدرشناس هر از چند يكبار ، به مادر خود سر مي زد و هر بار در دهانش هديه اي براي پيرزن  مي آورد مثل يك آهو يا يك تكه شاخه درخت

 همچنين او هنوز دوست داشت كه كفشهاي پيرزن را ليس زده وپيرزن گوشهاي او را نوازش كند . نيازهاي چن ما هم يه خوبي مورد توجه ببر بود انگار كه پسر طبيعي او هنوز زنده است .

 

بعد از اينكه چن ما پس از صد سال عمر فوت كرد شكارچيان متوجه شدند كه فوچي شبها اطراف  مقبره او نگهباني مي دهد. آنها كاري با او نداشتند زيرا كه هيچ وقت به انسانها وحيوانات اهلي حمله نكرده  بود . همه چيز بدين طريق سالهاي سال گذشت و روزي ديگر خبري از ببر نشد.

براي  تحسين پسر ببر  ، شكارچيان سنگ كوچكي را به عنوان بناي ياد بود در سر قبر چن ما بنا كردند كه درروي آن سنگ داستان فوچي  حك شده بود .

 بعد از آن فوچي در آن بخش از استان شانكسي به صورت يك افسانه خانگي درآمد.

 

با سپاس از زحمات خانم سوسن عمار آذري جهت ترجمه متن قصه _ اصل متن 

صفحه 1 _ 2 _

 

كتابخانه نوجوان

     طراحي صفحات توسط سايت كودكان دات او آر جي  ، هر نوع كپي برداري پيگرد قانوني دارد