|
پيرزن
گفت : من شوهر و پسر خود را از دست
داده ام ، اين ببر تنها همدمي است كه
من آلان دارم ، من به مركز شكارباني
رفته و از آنها خواهم خواست كه به من
اجازه دهند كه اين ببر را به عنوان
پسرخود بزرگ كنم .
شكارچيان
اين چنين فكر كردند كه پيرزن
ديوانه شده است اما از آنجايي كه او
را مصمم و قاطع ديدند جرات كشتن ببر
را بدون مجوز شكارباني پيدا نكردند
. بطوري كه آنها چن ما و ببر او را در
تمام مسير به سمت دادگاه تعقيب
كردند .
دادگاه
گفت : مادر عزيز ، درخواست شما خيلي
غيرعادي است آيا شما نمي ترسيد از
اينكه روزي اين ببر به خصلت وحشي
خود برگشته و به شما حمله كند ؟
|