|
ساليان زيادي
زندگي درباري
داشت تا
اينكه در
زمان پيري
اشتياق زيادي
به
بازگشت به
جنگل وبازيابي
زندگي شاد
ايام جواني
در
او پيدا
شد.به
همين دليل
با
كسب اجازه
از
پادشاه براي
ترك
دربار وبه
همراه دوست
عزيزش جان
كوچولو
(كه
او
هم مثل
رابين مايل
به
برگشت به
جنگل بود
)به
سمت جنگل
شروود رفتند
تا
پاتوق هاي
قديمي شان
را
پيدا كنند.
در جنگل
؛معدودي
دوستان قديمي
راپيداكرده؛ و
روزهاي بيشماري
را
به خوشي
با
آنها بسر
كردند.
يك
روز
در حالي
كه
رابين با
جان
كوچولو قدم
مي
زد گفت:
جان!
ما
با همديگر
آهوان زيادي
را
شكار كرده
ايم
اما حالا
احساس مي
كنم
كه ديگر
قادر به
تيراندازي نيستم
.
جان كوچولو
گفت:
چه
مي گويي
استاد عزيز
؟
رابين گفت:
نمي
دانم چه
مرضي دارم
اما
انگشتانم آنقدر
ضعيفند كه
توان كشيدن
كمان را
ندارند.به
من
كمك كن
تا
پيش دختر
عموي راهبه
ام
به صومعه
برويم
.شايد
با
خونگيري از
من
حالم بهتر
شود
|