خانه  
 

قصه نوجوان ـ‌رابين هود  ـ صفحه چهار   

 

سرانجام روزي شاه ريچارد تصميم گرفت به آن قسمت از مملكت كه جنگل شروود درآن قرارداشت برود.در آنجا مطالب زيادي درباره كارهاي رابين واز جمله چگونگي فرار و طغيان او درمقابل ظلم وستم حكام شنيد.به او گفته بودندكه به هيچ وجه با لشكر كشي نمي توان رابين هود را دستگيركرد.زيرا او جنگل را به خوبي مي شناسد ودرآنجا مخفي خواهد شد.وضمنا اگر دشمن را قويتر از خود ببيند هيچ شرمي از فرار ندارد.

از اين رو شاه تصميم گرفت به تنهايي وارد جنگل شود.جوشن سياه وساده ا ي پوشيد وبدون علامت ونشانه أي كه هويتش را لو دهد به جنگل رفت .شاه اميدوار بود به اين روش بتواند رابين هود راپيدا كرده ؛بفهمد كه او چه جور آدمي است. هنوز چند مايلي با اسب نرفته بود كه خود رابين هود به او فرمان ايست داد.واو را دستگيركرد.

 

شاه ريچارد يك جنگجوي صليبي بود وصليب قرمزي ؛مخصوص رزمندگان ميدان مقدس جنگ صليبي ؛به گردن داشت . از آنجايي كه رابين هود احترام زيادي براي جنگجويان صليبي قائل بود؛با شواليه به مهرباني برخوردكردواز او براي صرف غذا دعوت به عمل آورد.شاه موافقت كرد وبا رابين به محل عيش ونوش شادمردان رفت.آنشب مهماني بزرگي درجنگل برگذار شد. مهمان هم؛ همنشين بذله گويي از آب درآمدوبه سهم خود در لطيفه گويي وآواز خواني شركت كرد. بعد از غذا بحث تيراندازي پيش كشيده شد.شاه كنجكاو بود بداندكه آيا شنيده هايش در باره دقت تيراندازي رابين ويارانش صحت دارد يا خير.اندكي بعد رابين هود اورا براي تماشاي نمايش تيراندازي دعوت كرد.

دوتركه چوب به فاصله پنجاه قدمي خود گذاشتند.شاه بر اساس تجربه خود گفت كمي دور است.رابين هود پاسخ دادكه يارانش به نشانه هاي نزديكتر از آن؛ تيراندازي نمي كنندو براساس قانون گروه هركه نتواند تيرش را آنسوي نشانه بياندازد كتكي از ديگران خواهد خورد.شاه پس از شروع تير اندازي ؛از دقت عمل آنها تعجب كرد.وكتك خوردن گاه به گاه بعضي افراد موجب خنده اومي شد.

 

درانتها به رابين گفت: من اعتبار زيادي نزد شاه دارم .اگر مايلي پيش او بروم واز او بخواهم كه خلافكاري هاي تورا ببخشد. آيا دوست داري به نيروهاي او بپيوندي وصادقانه به او خدمت كني؟

رابين كه آرزويي بالاتر از اين نداشت گفت: مايه مسرت من است با اينكه مردم كارهاي من را تحسين مي كننداماخودم از اين زندگي بيزارم واز اول هم راضي به اين زندگي نبودم .شاه ريچارد شاهزاده أي شجاع است واگر من را عفو كند خواهد ديد كه مانند ساير خدمتكارانش عاشقانه وصادقانه به او خدمت خواهم كرد.

 

 شواليه در حالي كه به حالت شاهانه ايستاده بود گفت: بهتر است بداني كه شاه ريچارد خودم هستم . رابين ويارانش با شنيدن اين جمله به پيش پاي او زانو زدند. شاه گفت : برخيزيد أي دوستان شجاع من هر  چند تا به حال راهزن بوديد؛ اما اگر ميل داريد مي توانيداز اين به بعد درخدمت من باشيد.من تمام اعمال گذشته شمارا خواهم بخشيد.اما بايد مراقب باشيد بعد از اين كاري نكنيد كه من از بخشيدنتان پشيمان شوم.

رابين ويارانش برخاستند وسه بار به افتخار پادشاه هورا كشيدند. او وبسياري از يارانش با شاه به لندن رفتند و تعدادي كه ماندند به عنوان جنگلبان شروع به كار كردند.رابين آنچنان مورد توجه شاه قرار گرفت كه ثروتمندشد وبه مقام كنت هانتينگتون ارتقا يافت .او مثل هميشه خوش قلب بود ودر صورت استطاعت ،  دست  رد به سينه فقرا وبدبختان نمي زد.

 

ساليان زيادي زندگي درباري داشت تا اينكه در زمان پيري اشتياق زيادي به بازگشت به جنگل وبازيابي زندگي شاد ايام جواني در او پيدا شد.به همين دليل با كسب اجازه از پادشاه براي ترك دربار وبه همراه دوست عزيزش جان كوچولو (كه او هم مثل رابين مايل به برگشت به جنگل بود )به سمت جنگل شروود رفتند تا پاتوق هاي قديمي شان را پيدا كنند.

در جنگل ؛معدودي دوستان قديمي راپيداكرده؛ و روزهاي بيشماري را به خوشي با آنها بسر كردند. يك روز در حالي كه رابين با جان كوچولو قدم مي زد گفت: جان! ما با همديگر آهوان زيادي را شكار كرده ايم اما حالا احساس مي كنم كه ديگر قادر به تيراندازي نيستم .

جان كوچولو گفت: چه مي گويي استاد عزيز ؟

رابين گفت: نمي دانم چه مرضي دارم اما انگشتانم آنقدر ضعيفند كه توان كشيدن كمان را ندارند.به من كمك كن تا پيش دختر عموي راهبه ام به صومعه برويم .شايد با خونگيري از من حالم بهتر شود

 

به سمت صومعه حركت كردند. اين پياده روي عليرغم تمامي كمك هاي جان كوچولو ؛آنقدر رابين هود را خسته كرد كه در زمان رسيدن به صومعه ؛حالي برايش نمانده بود.دختر عمو با مهرباني از آنها استقبال كرد وجان كوچولو او را براي مراقبت به راهبه سپرد

.اما راهبه از روي عمد يا سهو؛خون زيادي از رابين گرفت   . خيلي ها مي گويندعليرغم اينكه رابين به عنوان بيمار پيش او رفته بود وي اين كار را به خاطرانتقام گيري از برخورد هاي قبلي با كشيش سنت ماري وساير روحانيون انجام داده. به هر حال آنقدر خون از رابين هود گرفته بود كه وقتي جان كوچولو برگشت؛استادش را در حال مرگ ديد.

جان از رابين پرسيد كه برايش چه مي تواند بكند.اوگفت: تير وكمانم را بياور وپنجره روبرو را باز كن .من آخرين تيرم را مي اندازم .به هر كجا افتاد همانجا من را با كمانم دفن كنيد.  كمانش را آوردندوجان كوچولو به كمك او رفت .رابين با تمام توان باقيمانده اش تيري را به بيرون از پنجره پرتاب كرد.سپس برگشت وبدون رمق ؛آخرين نفس هايش را كشيد. جان كوچولوي دل شكسته ودوستان غمگين رابين ؛اورا به محلي كه تير افتاده بود بردندو در همانجا گورش را كندند وپيكرش را همانطور كه خواسته بود به خاك سپردند.

 

صفحه 1 _ 2 _ 3 _ 4 

 

 

  http://www.childrensbooksonline.org اين داستان با اجازه صاحبان سايت  استفاده شده است  

كتابخانه نوجوان

     طراحي صفحات توسط سايت كودكان دات او آر جي  ، هر نوع كپي برداري پيگرد قانوني دارد