خانه  
 

قصه نوجوان ـ‌رابين هود  ـ صفحه سوم   

 

رابين آن زمان كه هنوز راهزن نشده بود؛  عاشق  دوشيزه اي جوان به نام ماريا بودوحالا مدتها مي شد كه او را نديده بود.

اما اين دوري ؛عشق ماريان به رابين را كم نكرد .وبه خاطر همين عشق ماريان  مجبور شد با پوشيدن لباس پسرانه به سمت جنگل حركت كند تا شايد رابين را ببيند. در جنگل به رابين برخورد كرد.اما او ماريان را در آن لباس نشناخت  وي هم در ابتدا مايل به افشاي هويت خود نبود و شمشير كشيد  تا با رابين   بجنگد.طبعا رابين خيلي زود او را شكست داد 

 

در آن لحظه ماريان كلاه را از سر برداشت وگيسوان زيبايش به روي شانه ها ريخت .در اين موقع رابين توانست اورا بشناسد.رابين هنوز هم مثل گذشته عاشق او بود. چيزي نگذشت كه آن زوج عاشق توسط كشيش تاك به عقد هم درآمدند.شادمردان هم به افتخار اين عروسي جشن بزرگي برپا كردند 

 

روش كار راهزنان اينطور بود : مسافراني راكه به نظر مي رسيد طلا يا نقره زيادي با خود همراه دارند دستگيركرده؛آنها را براي صرف غذا پيش رابين هود مي بردند

رابين بعد از خوردن غذا نگاهي به دارايي شان مي انداخت وآنها را مجبور مي كرد با توجه به توانايي مالي خود؛بهاي پذيرايي رابپردازند

روزي كشيش پولداري را پيش او آوردند.او همان كشيشي بودكه آن برخورد ناشايست را با سر ريچارد (از لي) كرده بود.رابين تصميم گرفت كه علاوه برمصادره طلاها؛خودش را هم مفتضح كند.بنا براين تمام پولهايش راگرفتندو او را به شكلي به پشت قاطر بستندكه صورتش به طرف دم قاطر باشد.ودر ميان خنده وتمسخر شادمردان ؛وي را به آن صورت مضحك به خارج از جنگل فرستادند

 

روزي  از روزها كه به شهر ناتينگهام مي رفت ؛در راه به بندزني برخورد كرد  از او اخبار تازه را پرسيد

بندزن گفت:خبرهاي خوبي برايت دارم.البته اين خبرجديد شايد از همه آنها بهتر باشد.

رابين گفت :چه خبري؟ او گفت :بالاخره تلاش براي دستگيري رابين هود راهزن شروع شده ،او شرارت هاي زيادي در جنگل كرده است .من خودم مجوز دستگيري او را از داروغه ناتينگهام گرفته ام واگر اوراپيداكنم هزار پاوند به من خواهند داد.

 

 رابين در دلش به او خنديد.اما به همراهي خود با بند زن تا ناتينگهام ادامه داد.در ناتينگهام بندزن را به مسافرخانه ا ي دعوت كرد.درمسافرخانه آنقدر به او آبجو داد تا مست شده؛به خواب رفت.وقتي بيدار شد رابين هود رفته ؛ومجوز داروغه هم مفقود شده بود.

بندزن صاحب مسافرخانه را صدازد وموضوع سرقت را به اوگفت.صاحب مسافرخانه درحالي كه مي خنديد گفت: چه جالب!تو گول خوردي چون او خود رابين هود بود.

بند زن دوباره شروع به جستجوي رابين كرد واز شانس خوب؛فرداي آن روز وي را درجنگل ديد.اوباگرز كلفتي به رابين حمله كرد اما رابين نيز به خوبي باتنها سلاحي كه داشت ؛يعني چوبدستي بلوط؛به دفاع پرداخت.آنها مدت زمان زيادي بدون نتيجه جنگيدند.سرانجام چوبدستي رابين در زير ضربات سنگين بندزن؛ شكست.بندزن به او گفت كه تسليم شودوگرنه كله اش را خرد خواهد كرد.رابين به شيپور دميد تا كمك بخواهد.جان كوچولو وديگران به كمك آمدند.آنها بندزن را گرفتند وقصدداشتند اورااز درخت آويزان كنند.اما رابين هود كه از قدرت بندزن خوشش آمده بود با خود فكر كرد كه او را هم وارد گروه خود كند؛وبه وي پيشنهادداد تا به آنها ملحق شود وگفت كه در عوض جايزه أي كه از دست داده است؛هزار پاوند به او خواهد بخشيد.

رد چنين پيشنهادخوبي جايز نبود وبند زن با آن موافقت كرد.رابين هم اظهار اميدواري كردكه خوداو هم به مانند شغلي كه دارد ؛محكم ومقاوم باشد.

 

 

صفحه 1 _ 2 _ 3 _ 4 

 

  http://www.childrensbooksonline.org اين داستان با اجازه صاحبان سايت  استفاده شده است  

كتابخانه نوجوان

     طراحي صفحات توسط سايت كودكان دات او آر جي  ، هر نوع كپي برداري پيگرد قانوني دارد