|
روزي
از
روزها كه
به
شهر ناتينگهام
مي
رفت ؛در راه
به
بندزني برخورد
كرد
از او
اخبار تازه
را
پرسيد
بندزن
گفت:خبرهاي خوبي
برايت دارم.البته
اين خبرجديد
شايد از
همه
آنها بهتر
باشد.
رابين گفت
:چه
خبري؟
او
گفت :بالاخره تلاش
براي دستگيري
رابين هود
راهزن شروع
شده
،او
شرارت هاي
زيادي در
جنگل كرده
است
.من
خودم مجوز
دستگيري او
را
از داروغه
ناتينگهام گرفته
ام
واگر اوراپيداكنم
هزار پاوند
به
من خواهند
داد.
رابين
در
دلش به
او
خنديد.اما
به
همراهي خود
با
بند زن
تا
ناتينگهام ادامه
داد.در
ناتينگهام بندزن
را
به مسافرخانه
ا
ي دعوت
كرد.درمسافرخانه آنقدر
به
او آبجو
داد
تا مست
شده؛به خواب
رفت.وقتي بيدار
شد
رابين هود
رفته ؛ومجوز داروغه
هم
مفقود شده
بود.
بندزن صاحب
مسافرخانه را
صدازد وموضوع
سرقت را
به
اوگفت.صاحب
مسافرخانه درحالي
كه
مي خنديد
گفت:
چه
جالب!تو
گول
خوردي چون
او
خود رابين
هود
بود.
بند زن
دوباره شروع
به
جستجوي رابين
كرد
واز شانس
خوب؛فرداي آن
روز
وي را
درجنگل ديد.اوباگرز كلفتي
به
رابين حمله
كرد
اما رابين
نيز
به خوبي
باتنها سلاحي
كه
داشت ؛يعني چوبدستي
بلوط؛به دفاع
پرداخت.آنها
مدت
زمان زيادي
بدون نتيجه
جنگيدند.سرانجام
چوبدستي رابين
در
زير ضربات
سنگين بندزن؛
شكست.بندزن
به
او گفت
كه
تسليم شودوگرنه
كله
اش را
خرد
خواهد كرد.رابين به
شيپور دميد
تا
كمك بخواهد.جان
كوچولو وديگران
به
كمك آمدند.آنها بندزن
را
گرفتند وقصدداشتند
اورااز درخت
آويزان كنند.اما
رابين هود
كه
از قدرت
بندزن خوشش
آمده بود
با
خود فكر
كرد
كه او
را
هم وارد
گروه خود
كند؛وبه وي
پيشنهادداد تا
به
آنها ملحق
شود
وگفت كه
در
عوض جايزه
أي
كه از
دست
داده است؛هزار
پاوند به
او
خواهد بخشيد.
رد چنين
پيشنهادخوبي جايز
نبود وبند
زن
با آن
موافقت كرد.رابين هم
اظهار اميدواري
كردكه خوداو
هم
به مانند
شغلي كه
دارد ؛محكم ومقاوم
باشد.
|