|
در
حكايتي ديگر مي گويند ، يك بار
ديگر موقعي
كه
رابين هود
مشغول پياده
روي
در جنگل
بود؛كشيش چاقي
را
ديد كه
لب
رودخانه نشسته
است.
با
خود فكر
كرد
قدري سر
بسرش بگذاردوگفت:اي
كشيش خپل
!يا
من را
به
آن طرف
رودخانه ببرويا
تورا با
تير
مي زنم .
كشيش بدون
هيچ
اعتراضي عبايش
را
بالا زد
و
اورا به
دوش
گرفت
.اما
به
محض پياده
شدن
رابين؛با فرياد
به
او گفت: مردك!زود
من را
به
آن طرف
ببر
وگرنه پشيمان
مي
شوي .
رابين كشيش
را
بر دوش
خود
سوار كرد
واو
را به
آن
طرف رودخانه
برد
وپياده كرد
.وگفت:
چون وزن
تو
دو برابر
وزن
من است
پس
من حق
دارم دو
بار
از تو
سواري بگيرم. من
سواري مي
خواهم اي
كشيش خپل.
|