خانه   
 

 قصه نوجوان ـ‌رابين هود  ـ صفحه دوم  

 

عزيزترين دوست وجانشين رابين هود ؛مردي بود به نام جان كوچولو .

داستان عضويت او در گروه از اين قرار بود: رابين علاقه داشت به تنهايي در جنگل قدم بزند و پي ماجراجويي برود.يك روز در حالي كه به تنهايي از كوره راهي جنگلي مي گذشت ؛به نهري رسيد كه تخته باريكي روي آن گذاشته بودند.

 

روي پل به غريبه اي برخورد .غريبه گفت :برو كنار تا من رد شوم ، وگر نه برايت گران تمام مي شود رابين به حرف تهديد آميز غريبه خنديد وگفت كه از سر راه او كنار برود وگرنه او را با تير خواهد زد.غريبه گفت :‌باشد.اما اين نامردي است كه با داشتن تير وكمان به من كه فقط چوبدستي دارم پيشنهاد جنگ بدهي

از آنجايي كه رابين هود نامرد نبود ونمي توانست بپذيرد كه كسي به وي چنان تهمتي بزند؛به كناري رفت وچوب بلندي از بلوط براي خود بريد.سپس گفت : حالاهردو برابر هستيم وجنگ را شروع مي كنيم.هركدام از ما توانست ديگري را به آب بيندازد برنده است. غريبه قدي حدود هفت پا داشت . رابين هود عليرغم مهارت در كار با چوبدستي؛قدرت او را فراتر از يك حريف يافت .او بعد از مدتي زد وخورد ؛رابين را با ضربه اي به نهر انداخت.

 

رابين در ميان قهقهه غريبه به سمت ساحل رفت وشيپورش را به صدا در آورد.يارانش از اطراف به سويش دويدند.آنها پس از شنيدن ماجرا از زبان رابين ؛به غريبه حمله كردند تا او را به آب بيندازند.اما رابين كه مجذوب استقامت ومهارت غريبه شده بود؛مانع آنها شده واز او پرسيدكه آيا مايل است عضو گروه شادمردان شود. غريبه فرياد كنان گفت: از خدا مي خواهم ،دوست دارم بدانيد كه عليرغم اسم من كه كوچك جان است؛قادرم كارهاي بزرگي را انجام دهم. شادمردان وقتي اسم غريبه را شنيدند به خنده افتادند ويكي از آنها گفت:بايد اسمت را از كوچك جان به جان كوچولو تغيير دهي. و از آن زمان به بعد او به همين اسم يعني جان كوچولو ناميده شد.  

 

در حكايتي ديگر  مي گويند ، يك بار ديگر موقعي كه رابين هود مشغول پياده روي در جنگل بود؛كشيش چاقي را ديد كه لب رودخانه نشسته است. با خود فكر كرد قدري سر بسرش بگذاردوگفت:اي كشيش خپل !يا من را به آن طرف رودخانه ببرويا تورا با تير مي زنم  .  

كشيش بدون هيچ اعتراضي عبايش را بالا زد و اورا به دوش گرفت .اما به محض پياده شدن رابين؛با فرياد به او گفت: مردك!زود من را به آن طرف ببر وگرنه پشيمان مي شوي . رابين كشيش را بر دوش خود سوار كرد واو را به آن طرف رودخانه برد وپياده كرد .وگفت:

چون وزن تو دو برابر وزن من است پس من حق دارم دو بار از تو سواري بگيرم. من سواري مي خواهم اي كشيش خپل.  

 كشيش مجددا او را بر دوشش سوار كرد اما اين بار اورادر وسط رودخانه به آب انداخت وگفت:پسر جان حالا شنا كن ببينم شنا كردن بلدي وخنده كنان به راهش ادامه داد.

رابين كه عصباني شده بود بدنبالش دويد وبا چوب به او حمله كرد.كشيش هم به دفاع از خود برخاست وآنها مدت زيادي بدون نتيجه جنگيدند.در انتها وقتي هردو حسابي از پا در آمدند؛رابين هود هويت خود را به كشيش گفت واز وي تقاضا كرد در صورت تمايل به گروهش ملحق شده وقاضي عسگر گروه شود.كشيش خوشحال شد وپيشنهاد اورا به گرمي پذيرفت و به عضويت گروه شادمردان درآمد ورفته رفته آنقدر مشهور شد كه در شهرت به پاي رابين هود رسيد.همگي او را كشيش تاك صدا مي كردند

 

صفحه 1 _ 2 _ 3 _ 4 

 

  http://www.childrensbooksonline.org اين داستان با اجازه صاحبان سايت  استفاده شده است  

كتابخانه نوجوان

     طراحي صفحات توسط سايت كودكان دات او آر جي  ، هر نوع كپي برداري پيگرد قانوني دارد