چهار خرگوش كوچولو _ صفحه 3

 

 

پيتر كمي نشست تا استراحت كند. او به سختي نفس مي كشيد و از ترس مي لرزيد. چون توي آبپاش پريده بود تنش خيس بود. بعد از مدتي او آهسته به راه افتاد ، سلانه سلانه مي رفت و اطرافش را نگاه مي كرد تا ببيندد چكار مي تواند بكند.

 

 

دري را ديد كه قفل بود و جايي هم براي عبور يك خرگوش چاق نبود .

موش پيري كه دانه اي را حمل مي كرد به كنار در دويد . پيتر در مورد راه خروج سوال كرد ولي  دانه اي كه دهان موش بود اينقدر بزرگ بود كه نمي توانست حرفي بزند و فقط سرش را تكان داد پيتر گريه اش گرفت.

او به راه افتاد و سعي كرد راهي پيدا كند ولي هر چه مي رفت بيشتر و بيشتر گيج مي شد.

 

او برگشت آرام و بي صدا حركت مي كرد. ناگهان صداي خراشيده شدن زمين توسط يك بيل را شنيد . او زير بوته اي خزيد ولي هيچ اتفاقي نيفتاد . كم كم از جايش بيرون آمد و روي يك چرخ دستي كه آن نزديك بود پريد و همه چيز برايش قابل ديدن شد. اولين چيزي كه ديد آقاي مك بود كه خم شده بود و پياز ها را از زمين بيرون مي اورد. پشت او بطرف پيتر بود و آنطرفش هم در باغ بود.

 

 

پيتر از روي چرخ دستي پايين پريد و تا آنجا كه توان داشت با سرعت به طرف در دويد. و از زير در به بيرون از باغ رفت. پيتر توقف نكرد و بدون اينكه به پشت سرش نگاه كند به سمت خانه اش دويد.

 

 

او اينقدر خسته بود كه وقتي به خانه اش رسيد روي كف نرم اتاق دراز كشيد و چشمهايش را بست.

مادرش مشغول پخت و پز بود. وقتي او را ديد تعجب كرد كه دوباره پيتر چه بلائي سر كت و كفشش آورده است . اين دومين كت و كفشي بود كه در طي دو هفته گذشته گمشان كرده بود.

 

 

   

متاسفانه آن روز عصر حال پيتر خوب نبود . مادر او را به تختخوابش برد و برايش چاي بابونه درست كرد  و تا زمان خواب هر بار يك قاشق چاي بابونه به او داد .

اما فلاپسي، ماسي و دم پنبه اي براي شام نان تازه و شير و توت جنگلي خوردند

صفحه قبلي                         

صفحه اصلي سايت كودكان  >  قصه   > كتابخانه كودك >  قصه چهار بچه خرگوش

 

كتابخانه كودك

     طراحي صفحات توسط سايت كودكان دات او آر جي  ، هر نوع كپي برداري پيگرد قانوني دارد