|
قصه كودك
سيندرلا صفحه
2
|
|
|
|
سيندرلا
خيلي ناراحت شد و زد زير گريه ، با خودش
مي گفت : ديگه من هيچ شانسي ندارم هر
كاري مي كنم باز هم موفق نميشم
. در همين موقع صدايي شنيد كه به او
مي گفت : چرا عزيزم هنوز يك چيز براي تو
باقي مانده است و آن اميد تو به زندگي
است اگر تو اميد نداشتي كه من الان
اينجا نبودم .
سيندرلا
سرش را بلند كرد و پري مهربان را ديد و
خوشحال شد
|
|
|
|
|
|

|
پري
مهربان به او گفت : " بايد عجله كنيم
ما فرصت زيادي نداريم او با عصاي
جادويي خود به كدو تنبلي كه در باغ بود
زد و وردي خواند و ناگهان آن كدو تبديل
به كالسكه زيبايي شد و چهار موشي كه
دوست او بودند تبديل به چهار اسب زيبا
كرد و سگ مهربان خانه را هم بصورت
خدمتكار او در آورد .
|
|
|
|
|
حالا
نوبت خود سيندرلا بود . پري چرخي دور او
زد و عصايش را به حركت در آورد . ناگهان
سيندرلا خود را در لباسي بسيار زيبا
يافت وقتي چشمش به گفشهايش افتاد بيشتر
تعجب كرد چون كفشهاي او مثل شيشه بود .
سيندرلا
با خود گفت : " اين مثل يك رويا است
" .
پري
به او گفت : " درست است عزيزم اين يك
رويا است و مانند همه روياها نمي
تواند زياد طولاني باشد تو تا ساعت 12 شب
فرصت داري و بعد از آن همه چيز به حالت
اولش بر مي گردد .
|

|
|
|
|
|

|
سيندرلا
از پري تشكر كرد و به سمت قصر به راه
افتاد . وقتي به قصر رسيد همه از ديدن
اين دختر زيبا شگفت زده شدند . و از هم
مي پرسيدند كه اين دختر غريبه كيست ؟
پسر
حاكم تا چشمش به سيندرلا افتاد از او
خوشش آمد، جلو آمد و از خواست تا با او
برقصد .
|
|
|
|
|
آنها
با هم رقصيدن و آواز خواندن
. پسر حاكم از سيندرلا خوشش
آمد چون متوجه شد كه او دختر مهرباني هست .
زمان
اينقدر زود گذشت كه سيندرلا متوجه نشد ،
يكدفعه صداي زنگ ساعت برج را شنديد و
ديد ساعت 12 است . نگران شد و به سمت پلكان دويد تا از قصر خارج
شود ولي در همين هنگام يك لنگه كفشش از
پايش در آمد .
سيندرلا
با سرعت سوار بر كالسكه از قصر دور شد و
وقتي ساعت 12 آخرين زنگ خودش را نواخت
همه چيز مثل قبل شد ، ولي سيندرلا
خوشحال بود كه توانسته بود در اين
مهماني شركت كند . |

|
|
|
|
|

|
صبح
روز بعد حاكم دستور داد كه دنبال دختري
بگردند كه آن كفشش به پايش بخورد ، چون
پسرش گفته بود فقط با صاحب كفش ازداوج
مي كند .
ماموران
حاكم , كفش را به پاي تمام دختران شهر
امتحان كردند تا سرانجام به خانه
سيندرلا رسيدند . خواهران سيندرلا هر
كاري كردند تا كفش به پايشان برود، نشد
كه نشد .
سيندرلا
جلو آمد و از وزير خواست كه به او هم
اجازه بدهد تا كفش را امتحان كند .
خواهران سيندرلا خنديدند و گفتند اين
امكان ندارد چون او خدمتكار اين خانه
است ، ولي وقتي وزير سيندرلا را
با آن زيبايي ديد اجازه داد تا كفش را
بپا كند . پاي سيندرلا به راحتي درون
كفش جاي گرفت |
|
|
|
|
آنها
سيندرلا را به قصر بردند و بزودي جشن
بزرگي براي عروسي برپا شد . و سيندرلا
بعد از تحمل اينهمه مشكلات به آرزوي
خود رسيد . و سالها به خوشي زندگي كرد
|

|
|
صفحه
قبل |
|
|
|
|
|